الأخبار الطوال ( فارسي ) - الدِّينَوري، أبو حنيفة - الصفحة ٤٢٢ - كشتن منصور ابو مسلم خراسانى را
و ابو مسلم را قطعه قطعه كنيد .
به پرده دار هم دستور داد چون ابو مسلم وارد شد شمشيرش را بگيرد ، همينكه ابو مسلم آمد پرده دار شمشيرش را گرفت ، ابو مسلم خشمناك پيش منصور در آمد و گفت اى امير مؤمنان امروز با من كارى شد كه هرگز چنان نسبت به من نشده بود ، شمشير از دوشم برداشتند ، منصور گفت چه كسى شمشير را گرفت خدايش لعنت كناد ، بنشين باكى بر تو نيست .
ابو مسلم در حالى كه قباى سياه خز بر تن داشت نشست و منصور براى او بالشى گذاشت و در تالار غير از آن دو كسى نبود .
ابو جعفر گفت ، به چه منظورى پيش از ديدن من مىخواستى به خراسان بروى ؟ ابو مسلم گفت زيرا تو از پى من كسى را كه مورد اعتمادت بود براى جمع غنايم به شام فرستادى آيا به من در آن باره اعتماد نداشتى ؟
منصور با او به تندى و درشتى سخن گفت .
ابو مسلم گفت اى امير مؤمنان آيا رنج بسيار و قيام من و شب و روز زحمت كشيدن مرا فراموش كرده اى تا توانستم اين پادشاهى را براى شما رو براه كنم .
منصور گفت اى پسر زن ناپاك به خدا سوگند اگر كنيزكى سياه بجاى تو قيام مىكرد مىتوانست همين كار را انجام بدهد كه خداوند دوست مىداشت و اراده فرمود دعوت ما خاندان پيامبر را آشكار فرمايد و حق ما را به ما برگرداند اگر اين كار به نيرو و چاره سازى تو بود نمىتوانستى فتيله اى را ببرى ، اى پسر زن بوناك مگر تو همان نيستى كه عمهام آمنه دختر على بن عبد الله را خواستگارى كردى و در نامه خود مدعى شدى كه پسر سليط بن عبد الله بن عباس هستى ؟ به جايگاهى بلند و دشوار برآمدى . ابو مسلم گفت اى امير مؤمنان بسبب من خود را گرفتار خشم و اندوه مساز كه من كوچكتر از آنم كه سبب خشم و اندوه تو گردم .
در اين هنگام منصور سه بار دست بر هم زد و آنان كه در كمين بودند با شمشير بيرون آمدند و چون ابو مسلم آنان را ديد يقين به هلاك خود كرد و برخاست و پاى ابو جعفر منصور را بدست گرفت كه ببوسد ، منصور با لگد به سينه اش زد و بگوشه اى افتاد و شمشيرها فروگرفتندش ، ابو مسلم مىگفت اى