داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٢١

آغاز داستان موسى [١]

خواب ديدن فرعون

چون فرعون عمرى طولانى يافت، بر سرزمين خود ظلم و ستم بسيار كرد. از اين رو، خداوند اراده كرد تا موسى را به پيامبرى قوم بنى اسرائيل بفرستد. در همين دوران، فرعون شبى در خواب ديد كه از بيت المقدس آتشى پديدار گشت و اطراف و گرداگرد خانه او را فراگرفت، آن گاه آتش در خانه وى و قبطيان افتاد و خانه ها را سوزاند، ليكن هيچ گزند و آسيبى به قوم بنى اسرائيل نرساند. فرعون از اين خواب بترسيد. بامداد كسى فرستاد و كاهنان و خوابگزاران را نزد خود طلبيد و خواب خويش را بر آنان بيان كرد. آنان گفتند: اين خواب نشان دهنده آن است كه در ميان بنى اسرائيل فرزندى به دنيا آيد كه تو و قوم تو را به هلاكت رساند و مملكت تو به دست وى نابود گردد. فرعون قابله هاى مصر را فراخواند و آنان را بر زنان آبستن بنى اسرائيل گماشت. آن