داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٧٧

نمى توان خورد. ما از تشنگى خواهيم مرد». فرعون گفت: «اين سحرى است كه موسى كرده است». گفتند: «اين چه سحرى است، ما و بنى اسرائيل از رود نيل آب برمى داريم آنچه در سبوى ماست؛ خون و آنچه در سبوى آنان است؛ آب. آنان آب مى آشامند و ما خون».
هنگامى كه تشنگى طاقتشان را ربود، زنان قبطى رفتند و از زنان بنى اسرائيل جرعه اى آب خواستند. آنان از سبوى خويش به قبطيان آب دادند، آب زلال و پاك در سبوى بنى اسرائيل آب بود و در كوزه قبطيان خون مى شد. آنان شگفت زده و حيران ماندند. نزد فرعون بازگشتند. فرعون دستور داد ظرفى با دو دهانه بسازند. آن گاه بنى اسرائيل را حاضر كرد. بنى اسرائيل از يك جانب ظرف و قبطيان از جانب ديگر ظرف آب مى خوردند. هر دو از يك جا آب مى آشاميدند، ليكن آنچه بنى اسرائيل مى آشاميد آب بود و چون به دهان قبطى مى رسيد خون مى شد. زنى قبطى به يك زن اسرائيلى گفت: «از دهان خود جرعه اى آب در دهان من ريز». زن در دهان خود آب كرد و چون به دهان زن قبطى ريخت خون شد.
آب رود نيل در مزرعه بنى اسرائيل آب بود و در مزرعه قبطى خون. فرعون چنان تشنه شد كه پوست درخت ترى آوردند تا او از آنجا آب بمكد. آن آب در دهان او خون شد. هفت روز بدين حالت گذراندند. هيچ نتوانستند در اين مدت بخورند يا بياشامند مگر خون. برخى گفته اند آنچه خدا بر آنان مسلط كرد، خون بينى آنان بود كه لحظه اى در خواب و بيدارى بازنايستاد و همچنان فرومى ريخت.