داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٦٨

هيچ اثرى نكرد. ديگر بار عصا بر دريا زد و گفت: «اى اباخالد به امر خدا شكافته شو». دريا شكافته شد و دوازده راه خشك در آن آشكار گرديد، بدان سبب كه بنى اسرائيل دوازده دسته بودند. هر گروهى نقيبى داشت و هر نقيبى راهى قدم گذاشت و پيروان او در پى او. خداوند فرمان داد باد و آفتاب آن راه ها را خشك كردند. چنانكه رؤيت كردند كه بر اثر حركت اسبان در هوا گرد برمى خاست.
بنى اسرائيل به ميان دريا رسيدند. در اين هنگام، ديگر اسباط را نمى ديدند. گفتند: «اى موسى ما احوال آن دوستان و خويشان خود را نمى دانيم. مبادا كه غرق شده باشند». موسى دعا كرد تا خداوند آن ديوارها را كه از آب بود طاق طاق كند، تا آنان كه بر آنجا مى رفتند كسانى را كه در سوى دگر بودند ببينند. به ساحل دريا رسيدند. در اين هنگام فرعون بدانجا رسيد و آن راه هاى خشك را مشاهده كرد. دريافت كه آن معجزه موسى است. خواست لشكريان خود را فريب دهد، گفت: «از هيبت من دريا شكافته شد و راه هاى خشك پديد آمد، بدان رو كه دشمن خود را بگيريم». آن گاه به لشكريان خود فرمان داد به راه ها گام نهند و در دريا شوند. آنان گفتند: «تا تو از پيش نروى ما به دريا پا نگذاريم». فرعون در رفتن درنگ مى كرد و به دريا وارد نمى شد.
فرعون بر اسبى نر نشسته بود. جبرئيل عليه السلام بر اسبى ماديان نشست و نزديك اسب فرعون ايستاد. اسب فرعون به دنبال وى راه افتاد و هرچه فرعون كوشيد آن را از رفتن بازدارد نتوانست. چون فرعون به دريا گام نهاد قبطيان همه به دنبال وى روان شدند. ميكائيل عليه السلام در پس آنان ماند و همه را به دريا فرستاد. قبطيان همه به داخل دريا گام نهادند، و حال آنكه بنى اسرائيل