داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ١٢٦

ما معلوم بود و اينك فضل او بر ما آشكارتر شد». اما قارون اين را نپذيرفت و گفت: «اين از آن سحرهايى است كه تو مى كنى و امرى شگفت نيست». برخاست و رفت و از موسى دورى گزيد.
قارون و پيروان او موسى را آزار مى دادند و مى رنجاندند. موسى به سبب خويشاوندى كه بين آنان بود تحمل مى كرد و او را سوى خود مى خواند، ليكن قارون هر روز سركش تر مى شد و بر عصيان خود مى افزود و موسى را دشمن خود مى دانست. آن گاه خانه اى ساخت با درهايى زرّين و ديوارهايى با زر پوشانده. گروهى از بنى اسرائيل به او روى آوردند، او هر بامداد و شبانگاه به مردم طعام مى داد. مردم چون طعام مى خوردند آنجا اقامت مى كردند و سخن مى گفتند و به بذله گويى مى پرداختند.
خداوند با فرستادن آيه زكات، آن را واجب كرد. موسى عليه السلام به نزديك قارون رفت و گفت: «خداوند آيه اى فرستاده است و به دادن زكات فرمان داده است». قارون گفت: «آنچه تو مى گويى مبلغ هاى فراوانى است و من نمى توانم چنين كنم». خدا گفت: «قارون در پى آوردن بهانه است، او ايمان ندارد و هيچ چيزى به زكات نخواهد داد. اگر مى خواهى اين را دريابى نزد او برو و با او مدارا كن». موسى نزد قارون رفت و گفت: «از تو چيزى كمتر مى ستانم» و چنان مقدار زكات را كم كرد كه گفت: «از هر هزار دينار يك دينار بده و از هر هزار درهم يك درهم و از هر هزار گوسفند يك گوسفند و از هزار اسب يك اسب بده». قارون گفت: بايد انديشه كنم. به خانه بازگشت و حساب كرد، بسيارى شد. نتوانست از اين مقدار دل بركند. با خود گفت: «نمى توانم