داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٢٨
گفتند: «او ديوانه است.» او را زدند و بيرون كردند. به دكان بازگشت، زبانش گشاده شد. بازگشت، زبانش بسته شد و چشمانش كور گشت. نه چيزى مى ديد و نه مى توانست سخن گويد. او را دگرباره زدند و بيرون كردند. هنگامى كه به دكان بازگشت زبانش گشاده شد و چون رفت خبر دهد، زبانش بسته شد. با خود انديشيد و گفت: «اين كودك همان كودكى است كه فرعون در طلب اوست و اين نشانه ها بيان مى كند او بر حق است. اگر خداوند زبان من بازگرداند به او ايمان آرم. خداوند چنين كرد و درباره او گفت: «وَ قالَ رَجُلٌ مُو?مِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ» [١] .
نجّار رفت و مادر موسى را از قصه خود آگاه كرد. مادر موسى تابوت را به قير آغشته كرد و موسى را در آن نهاد و در رود نيل افكند. در مصر از رود نيل شعبه هاى چندى جدا كرده بودند. فرعون شعبه اى بزرگ از رود نيل را به خانه خود آورده بود. بستانى ساخته و حوضى را در آنجا ايجاد كرده بود. آب به درون حوض وارد مى شد و از راهى ديگر به رود نيل مى پيوست. فرعون بر كنار اين حوض تختى براى گردش و خرمى نهاده بود و با آسيه آنجا نشسته بود. خداوند بر آن تابوت فرشته اى گماشت تا آن را به شعبه خانه فرعون رانَد. هنگامى كه تابوت به بستان وارد شد و در داخل حوض قرار گرفت، فرعون آن را ديد و گفت: «آن را بگيريد.» تابوت را از آب گرفتند و نزد فرعون بردند. قفلى بر روى آن قرار داشت. هرچه كوشيدند تا آن را بشكنند يا بگشايند،