داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ١٣٩

يوشع بن نون آن جباران را كشت و زمين را از وجود آنان پاك كرد. آن گاه كسى نزد پادشاهِ آنان فرستاد. آنان پنج پادشاه بودند و همه او را گردن نهادند و به طاعت نزد وى آمدند. بر پايه روايتى آنان گرد آمدند و براى كارزار نزد يوشع آمدند. يوشع عليه السلام لشكر بنى اسرائيل را براى كشتن آنان فرستاد. آنان را كشت. بعضى به كوه گريختند، خدا تگرگى آميخته به سنگ بر آنان فرستاد و همه را هلاك كرد و آن پنج پادشاه گرفتار شدند. يوشع فرمان داد تا آنان را به دار آويزند.
يوشع در شهر شام كسى فرستاد و ملوك آنان را دعوت كرد. هركه ايمان آورد او را رها كرد و هركس كه اطاعت نكرد او را كشت. سى و يك پادشاه را كشت و زمين شام را از آنان پاك كرد. مال ها و غنايم آنان را جمع كرد. غنايم پيش از اين براى پيامبران حلال نبود، و براى پيامبر ما حلال شد. چنان رسم بود كه غنايم را به جاى صدقه و قربانى مى نهادند، آن مقدار از آن كه مورد قبول و پذيرفته بود، آتشى مى آمد و آن را مى سوزاند و هرآنچه پذيرفته نبود بر جاى باقى مى ماند. يوشع فرمان داد تا آن غنايم را آوردند و در قربانگاه نهادند، هيچ آتشى آن را گزند نرساند. يوشع گفت: «در اين غنيمت خيانت كرده اند» و گفت آنچه برداشته اند به جاى خود بازگردانند. خائن چنين نكرد، پس يوشع آن جماعتى كه متهم بودند پيش خود خواند و دست يك يك آنان را در دست مى گرفت. هنگامى كه به مردى رسيد كه خيانت كرده بود، گفت: «بازآور». او رفت و سر گاوى زرين و آراسته به ياقوت و جواهر آورد و در ميان غنايم نهاد. يوشع فرمان داد