داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٩٢

الطبرى گفته است: «در روزگار فرعون كه او كودكان را مى كشت و مردم كودكان خود را در كوه ها، غارها و شكاف سنگ ها پنهان مى كردند، جبرئيل عليه السلامآمد و آن كودكان را از گوشه پر خود شير داد. كودكانى كه از پر جبرئيل شير نوشيده بودند مى توانستند جبرئيل را ببينند، سامرى نيز در شمار اين كودكان بود. بارى او جبرئيل را بر اسبى نشسته ديد. آن اسب را «فرس الحياة» مى گفتند و هركجا آن اسب پا مى نهاد آن زمين سبز مى شد. رفت و پاره اى خاك از جاى سم آن اسب در دست گرفت و گفت: «اين اسبى است كه با قدم او زمين مرده زنده مى شود. پس ممكن باشد كه اين خاك موجودى بى جان را زنده سازد، از اين رو آن خاك را نگاه داشت».
بر پايه روايتى: سامرى آتشى برافروخت و گفت: «آن زيورها را بياوريد و در اين آتش اندازيد». چون بنى اسرائيل آن زيورها را در آتش انداختند، او آمد و آن خاك را در آتش انداخت و گفت: «گوساله اى شو كه آواز كند و بانگ برآرد». آن زر گوساله شد و صداى گوساله درآورد. بنى اسرائيل پرسيدند: «اين چيست؟» گفت: «هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى فَنَسِيَ» [١] .
اين روايت را كه محمد بن جرير از ابن زيد نقل كرده است، درست نيست؛ چرا كه سامرى خود زرگرى استاد بود. آن زيورها را گرفت و از آن گوساله اى زرين ساخت، آن را در گذرگاه باد قرار داد، چنان ساخته بود كه باد از شكاف پشت آن به درون گوساله مى رفت و از گلو و دهان آن بيرون مى آمد.