داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ١٤٤

مى آمدند، تنى چند از اهل كوهستان براى شنيدن آواز نى به نزد آنها شتافتند كه با ديدن جمال زنان آنها متعجّب گشته و خبر آن بلافاصله به اهالى كوهستان رسيد.
به تدريج با رفت و آمد مردان كوهستانى و اختلاط و معاشرت با زنان بى بند و بار بيابان نشين، فساد در ميان قوم رواج پيدا كرد. خداوند متعال حضرت نوح عليه السلام را به ميان آنان فرستاد تا به صلاح و درستكارى دعوت كند اما هيچ فايده نداشت.
هر چه زمان مى گذشت آن قوم، سركش تر و گستاخ تر عمل مى كردند، به گونه اى كه حتى يك بار نوح عليه السلام را آنقدر زدند تا از هوش رفت و او را در نمدى پيچيده به خانه اش بردند به تصور آن كه مرده است. اما فرداى آن روز نوح عليه السلام از خانه بيرون آمد و به هدايت بندگان و ترساندن آنها از عذاب الهى ادامه داد.
نقل است كه زمانى پيرمردى از آن قوم، كودك خود را به نزد نوح عليه السلام آورد و گفت: «اى پسر، من پير شده ام و اين مرد (در اشاره به نوح) جادوگر است، مواظب باش كه پس از مرگِ من، اين مرد، تو را نفريبد و پيرامون او نگردى و به سخنان او گوش ندهى» كودك هم عصا را از دست پدر گرفت و قصد زدن نوح عليه السلام كرد، اما او براى آن پدر و پسر دعا كرد.