داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٢٦

چشمان او تابيد كه آنان را متحير ساخت و مهر او زياده از اندازه در دل قابله افتاد. رو سوى مادر موسى كرد و گفت: «قصد من اين بود كه اگر اين مولود پسر باشد، يا كودك را بكشم يا فرعون را آگاه سازم. اينك چون او را ديدم، مهر او در دل من افتاد و اين نور سيماى او گواهى دهد كه دشمن ما و فرعون اين كودك است و نابودى و هلاكت ما و فرعون به دست او باشد، ليكن محبّت او مرا رها نمى كند تا بتوانم آزارى به او رسانم. او را از فرعون و قوم فرعون محفوظ دار.»
قابله از خانه مادر موسى بيرون آمد. در اين هنگام برخى از جاسوسان او را ديدند و فرعون را از اين امر آگاه ساختند. فرعون براى يافتن حقيقت كسى را فرستاد. شخصى مادر موسى را آگاه كرد. وى موسى را در خرقه پيچيد و در تنور قرار داد. خاله موسى به خانه آمد. آتش در تنور افروخت و تنور را گرم كرد تا بپزد. قوم فرعون به خانه آمدند و جستند و نگريستند، ليكن هيچ كودكى نديدند. آن گاه با ديدن تنورى كه آتش از آن شعله مى كشيد، خانه را ترك كردند. چون مادر موسى بازگشت از خواهر خود پرسيد: «كودك را چه كردى؟» گفت: «او را نديدم.» گفت: «من او را در تنور نهادم.» آن گاه به درون تنور نگاه كردند؛ موسى در ميان آتش بود، آتش گرد وى مى گرديد و زبانه مى كشيد، اما به موسى آسيبى نمى رساند. شادمان شدند و موسى را بيرون آوردند.
اهل معنى گفته اند: «خداى تعالى بر مادر موسى چنين واقعه اى را پيش آورد تا آن گاه كه به وى مى گويد: موسى را در آب بيفكن مطمئن باشد آن