داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٥٨

فرعون را دعوت كنيد. اينك موسى در راه است و تو بايد به استقبال او بروى . هارون عليه السلام يك منزل به استقبال او رفت. آن گاه آنان يكديگر را از احوال خود آگاه ساختند.
موسى و هارون گفتند: خدايا فرعون پادشاهى ستمگر است، مى ترسيم ما را بكشد . خداى تعالى به آنان گفت: نترسيد، من با شما هستم، سخنتان را مى شنوم و جايگاهتان را مى بينم ». همچنين: «آنچه گوييد مى شنوم و آنچه كنيد مى بينم» و همچنين: «شما در چشم و علم و آگاهى من هستيد، من از شما غافل نيستم و شما را رها نخواهم كرد تا فرعون بتواند بر شما ستم كند. نزد او رويد و گوييد كه ما دو پيامبر خداييم. براى اين آمده ام تا از بنى اسرائيل دست بردارى و آنان را با ما گسيل كنى، همانند گذشته آنان را عذاب ندهى و به كارهايى چون بيگارى نفرمايى، و آنان را به بردگى و بندگى نگيرى. ما آمده ايم و از خدا براى تو حجت و دلايل آشكارى آورده ايم و بى هيچ برهان و آيتى ادعاى پيامبرى نمى كنيم، و بگو: سلام بر كسى باد كه پس رو راه راست باشد. به ما وحى كرده اند كه بر كسى عذاب خواهد بود كه خدا و پيامبر او را دروغ بداند و از فرمان آنان سرپيچد ».
هارون و موسى نزد فرعون آمدند و رسالت و پيام خداى را گزاردند. فرعون از آنان پرسيد: «اى موسى خداى شما كيست؟» (به موسى خطاب كرد كه او را پرورده بود). موسى گفت: «خداى ما آن كسى است كه به مخلوقاتش همه چيز داد، آن گاه هدايتشان كرد». آن گاه گفت: «إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْم