داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ١٢٨
براى بنى اسرائيل شكافت و ما را رهايى داد و فرعون و قوم او را به هلاكت رساند، آنچه در اين حادثه راست است، بيان كن». زن انديشيد و با خود گفت: «اگر حقيقت را بگويم و از گناهان گذشته خود توبه كنم، همانا خدا بر من رحمت كند». پس گفت: «سوگند به خدا كه تو از اين سخن كه مى گويند دورى و پاك و آنچه آنان مى گويند دروغ است. قارون به من مزدى داد تا اين دروغ را بر تو بگويم».
موسى عليه السلام بر زمين روى نهاد و گفت: «أللهم إن كنت رسولك فاغضب لى؛ اگر من رسول توام بر من خشم گير». جبرئيل آمد و گفت: «اى موسى، خداى تعالى مى گويد: من به زمين فرمان داده ام هرچه تو خواهى اطاعت كند و فرمان برد ». موسى عليه السلام گفت: «اى بنى اسرائيل بدانيد كه خداوند همان گونه كه مرا به سوى فرعون فرستاد، سوى قارون نيز فرستاده است. فرعون طغيان كرد و به هلاكت رسيد و قارون نيز عصيان كرده است. هركه با اوست، سوى او باشد و هركه با من است از او دور گردد». همه گريختند جز دو كس كه با قارون باقى ماندند. موسى عليه السلامگفت: «اى زمين ايشان را بگير». تا به زانو در زمين فرورفتند. بار ديگر گفت: «يا ارض خذيهم؛ اى زمين ايشان را بگير». تا به كمر در زمين فرورفتند، دگرباره گفت: «يا أرض خذيهم؛ اى زمين ايشان را بگير». تا به گردن در زمين فرورفتند، در اين هنگام به فرياد آمدند و التماس كردند و موسى را به حق خويشاوندى سوگند مى دادند. موسى عليه السلامبسيار خشمگين شده بود، سخنان آنان را نپذيرفت، گفت: «يا أرض خذيهم؛ اى زمين ايشان را فروگير». همگى در زمين فرورفتند.