داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٩٨

آنان به سبب كفر و عناد خود لايق عذاب بودند و بدين روى خداى به آنان عذاب فرستاد.
بر پايه قولى ديگر، در بعضى روايات از اميرالمؤمنين عليه السلام چنين روايت كرده اند: «سبب اين بود كه آنان به موسى عليه السلام گفتند كه تو هارون را كشته اى». اين قصه چنين بوده است: «موسى و هارون و پسران هارون، شبر و شبير، به كوهى مى رفتند. هارون آنجا خوابيد و خداى تعالى او را وفات داد. چون موسى عليه السلام ديد كه هارون جان سپرده است، او را شست و دفن كرد و خود بازگشت. بنى اسرائيل پرسيدند: هارون را چه كردى؟ گفت: به جوار رحمت ايزدى رفت . گفتند: هارون را بردى و كُشتى و بازگشتى . بنى اسرائيل هارون را از موسى بيشتر دوست داشتند. موسى گفت: بياييد تا من دعا كنم كه خدا او را زنده كند و هارون بگويد كه من او را نكشته ام . گفنتد: ما همه نمى توانيم بياييم . گفت: گروهى را برگزينيد . گفتند: تو خود برگزين . موسى هفتاد مرد را برگزيد و با خود آنان را به سر گور هارون برد. آن گاه موسى عليه السلام دعا كرد. خداوند او را زنده كرد. موسى گفت: اى برادر، تو را من كشتم؟» گفت: پناه بر خدا. من به مرگ خود مردم . آنان شرم زده گشتند. خداوند صاعقه و آتش فرستاد و همه مردند».
آنچه از ميان اين اقوال درست است و قول عامه مفسران و راويان و اهل علم است، اين است: «سبب صاعقه و رجفه سؤال آن گروه از رؤيت بود، و رجفه آن است كه گفت: جعله دكا ». مفسّران گفته اند: