داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٣٦

موسى، قوم فرعون براى كشتن تو با يكديگر مشورت مى كنند. مى خواهند تو را بكشند. تو را نصيحت مى كنم كه از شهر بيرون بروى». موسى عليه السلام هراسان و نگران از شهر بيرون شد و دائما مراقب كسانى بود كه در جستجوى او بودند و پس و پيش خود را مى نگريد. به خدا پناه برد و گفت: «خدايا، مرا از اين ستمكاران برهان.» آن گاه رو سوى مَدْين نهاد تا از سرزمين فرعون بيرون شود. روى به جانب مدين نهاد، ليكن راه آنجا را نمى شناخت. از خدا خواست راه به او بنمايد و او را هدايت كند. گفت: «همانا آفريدگارم راه راست را به من نشان دهد.»