داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٦١
فرعون از مناظره با موسى دورى گزيد. ساحران را گرد آورد، آن گاه به وعده گاه رفت. چنانكه شرحش گذشت.
در روايتى ديگر آمده است: «هفتاد و دو ساحر بودند و با هر كدام از آنان چوب و رسنى بود». گفته اند: «چهارصد ساحر بودند و هركدام يك خروار چوب و ريسمان داشتند». موسى عليه السلامچون به آنان چنين گفت: «واى بر شما، بر خدا دروغ نبنديد. ريشه شما را قطع سازد و ناتوانتان كند. زيان بيند آن كسى كه دروغ گويد». ساحران را به ستيزه واداشتند و در خفا به آنان گفتند: «موسى و هارون برآنند تا شما را از سرزمين مصر با سحر و جادوى خود بيرون كنند و طريقه نيك شما را از بين ببرند. جمع گرديد و با سحر و حيله خود بر آنان غلبه كنيد و آنان را رها نسازيد. آن گاه يك دست و يك زبان به جايگاه تعيين شده آييد و سعادت براى آن كسى خواهد بود كه امروز چيره گردد». ساحران پرسيدند: «نخست تو عصاى خود مى اندازى يا ما چنين كنيم؟»
مفسران گفته اند: «ساحران چون در كسب اجازه از موسى ادب نگاه داشتند، خداى تعالى آنان را توفيق هدايت داد».
موسى عليه السلام گفت: «شما بيندازيد». آنان چنين كردند، چوب ها و ريسمان هاى آنان چنان بود كه گويا از سحر ساحران حركت خواهند كرد. موسى از آنچه ديد ترسيد. ترس موسى به سبب اين بود كه جاهلان سحر جادوگران را همچون سحر موسى بپندارند و ميان شبهه و حجت نتوانند فرق نهند.
خداى تعالى گويد: «ما موسى را از اين معنى ايمن كرديم و گفتيم: مترس