داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٩٦

«من خدايى هستم كه جز من خدايى نيست، خداوند زمين كعبه هستم، شما را از زمين مصر بيرون آوردم، مرا بپرستيد و جز مرا نپرستيد». چون موسى عليه السلاماز نيايش فارغ شد و آن ابر رفت و كوه روشن شد، به نزديك قوم خود آمد و از آنان پرسيد: «كلام خدا را شنيديد؟» گفتند: «ما سخنى شنيديم، ليكن نمى دانيم آن سخن خدا بود يا كلام شيطان. ما باور نمى كنيم كه آن سخن خدا بود، مگر آنكه خدا را با چشمان خود مشاهده كنيم». هنگامى كه اين سخن را گفتند، آتشى عظيم از آسمان فرود آمد و همه آنان را سوزاند. موسى عليه السلام دعا كرد كه خداى تعالى آنان را زنده كند تا بازگردند و بنى اسرائيل را آگاه سازند.
مفسّران گفته اند: «چون موسى عليه السلام آن هفتاد مرد را با خود به ميقات برد، خداى تعالى به سبب كرامت موسى گفت: اگر خواهند من زمين به مسجد و جايى پاك تبديل كنم تا هركجا كه رسند و آب آنجا نباشد، تيمم كنند و بر هر زمين كه پاى نهند، نماز گزارند الا در طهارت جاى يا گورستان، و دل آنان را آرام سازم و چنان سازم كه شما تورات از ظهر دل مى خوانيد تا خوار شود بر شما از مردان و زنان و كودكان؛»
گفتند: «اى موسى، ما نمى خواهيم، براى ما بايد آب باشد تا طهارت كنيم و نماز جز در كنشت نكنيم و در تابوت سكينه باشد كه ما آن را بر نتوانيم گرفت و مى خواهيم كه تورات را فقط در كتاب بخوانيم.
خداى تعالى اين نعمت را از آنان گرفت و به امت محمد داد و گفت: «من دين را به امت محمد نهادم». موسى گفت: «آنان را امت من كن». گفت: «آنان