داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٧٦

تو ساحرتر هيچ نديده ايم، به عزت فرعون كه هرگز به تو ايمان نياوريم». خدا يك ماه آنان را رها كرد، آن گاه بر آنان قورباغه فرستاد. تمام خانه و مكان هاى آنان از قورباغه پر شد. غذا و آشاميدنى آنان با قورباغه آميخته بود. به هرچه دست زدند پر از قورباغه بود؛ در سفره، كوزه آب و هرچه در آن چيزى بود يا نبود پر شد از قورباغه. قورباغه ها چنان بر آنان مسلط و چيره گشتند كه هرگاه يكى از آنان سخن مى گفت، قورباغه اى مى جست و در دهان او جاى مى گرفت، و هنگامى كه غذا مى پختند ديگ از آن پر مى شد، و آن گاه كه كسى مى خوابيد چنان بر اندام و پشت و پهلوى او جمع مى شدند كه اگر او مى خواست از پهلويى به پهلوى ديگر بغلتد نمى توانست، و اگر چيزى مى خورد و كاسه آن را كنار خود مى نهاد يا اگر آرد مى بيخت يا غذايى مى پخت از آن پر مى شد.
عبداللّه بن عباس گفته است: «ضفدع بيابانى بود كه خدا آن را با آب انباشت و آن گاه در آن علف روياند. با پيش آمدن چنين حالى آنان به رنج و سختى دشوارى افتادند». بار ديگر آن قوم نزد موسى آمدند و با زارى و ناله سوگند خوردند كه ديگر اين بار به عهد و پيمان خود وفا كنيم. موسى عليه السلام رو سوى خدا كرد و خداوند خواسته اش را برآورد.
يك ماه گذشت. فرعونيان سركش تر و كافرتر شدند، پس خداوند بر آنان خون گماشت. آبِ رود نيل و تمام آب هاى آنان خون شد؛ خون خالص. تمام آب چاه ها خون شد؛ خون تازه سرخ. نزد فرعون رفتند و گفتند: «اين محنتى سخت است، تمام آب ها خون شده است و آبى نيست كه بنوشيم. خون را