داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٥٩
الْأَحْزابِ * مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ» [١] . فرعون پرسيد: «حال امتان گذشته چيست؟ حال اينان كه گفتى اكنون چيست؟» موسى گفت: «علم به احوال آنان نزد خداست، در آن خطا نمى كند و آن را فراموش نمى سازد، عالم الذات است و بر همه معلومات آگاه است. او آن خدايى است كه زمين را چون گهواره كرد تا در آن بيارميد، در آن بگرديد و آرامگاه شما باشد، براى شما در آن راه هايى پديد آرد كه هنگام سفر در آن قدم نهيد و مقاصد و نيازهاى خود را برآوريد. براى شما آبى از آسمان فرستاد؛ يعنى باران».
«پس بيرون آورديم با آن جفت هايى را از روييدنى هاى مختلف؛ در جنس و شكل و طعم و طبع و بو؛ بهرى سبز، بهرى سرخ، بهرى زرد، بهرى شور، بهرى نافع، بهرى كبود، بهرى لعلى، بهرى سفيد، بهرى سياه، بهرى گرم، بهرى سرد و بهرى خشك و بهرى تر و بهرى تلخ و بهرى شيرين و بهرى بامضرت و بهرى گوارنده و بهرى گزاينده و بهرى زهر و بهرى ترياق و بهرى درد و بهرى دوا. تا بدانى كه به طبع نيست و با دهر نيست و به هوا نيست و به ستاره نيست، جز فعل خداى قادر حكيم نيست كه بر طبق مصلحت آن گونه كه خواست و مصلحت دانست، بيافريد و بيرون آورد، تا وقتى تو در فصل بهار مى نگرى، آسايش جانت باشد و سبب خوشدلى تو؛ بر يقين تو بيفزايد و تو را به آفريدگارت راه نمايد.