داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٧٥

رفتند، قوم فرعون به كشتزارها و باغ هاى خود رفتند. از آن باغ ها بقاياى اندكى مانده بود، گفتند: «مصلحت است كه بر اين اندك مانده، قناعت كنيم و روزگار گذرانيم و دين خود نگاه داريم و آن را ترك نكنيم». عهد خود فراموش كردند و پيمان خود شكستند. به كار خود بازگشتند. يك ماه بر آنان گذشت. آن گاه خداوند بر آنان قمل فرستاد.
كيفيت فرستادن قمل چنين بود: «خدا به موسى گفت: «از مصر بيرون رو و به دهى برو كه آن را عين الشمس مى خوانند. آن جا پشته اى با ريگ روان است. عصايت را بر آن پشته بزن تا من آيتى ديگر به آن قوم بازنمايم». موسى عليه السلام بدان جا رفت، خدا را خواند و عصاى خود را بر آن پشته ريگ زد. خدا قمل بر آنان فرستاد. قمل در بقاياى كشت و زرع و ميوه آنان افتادند و همه آن را خوردند، چنانكه پوست زمين را بازكردند. آن گاه در جامه و بر تن آنان افتادند و به آنان آزار رساندند. همچنين در غذا و آشاميدنى فرعونيان مى افتادند و هرچه آنان بر زمين مى نهادند از قمل انباشته مى شد. از اين رو در ميان خانه هاى خود ستون افراشتند و غذا و آشاميدنى خود را بر بالاى آن نهادند، ليك هرگاه به وقت نياز آن را برمى داشتند پر از قمل بود. نزد موسى آمدند و به زارى پرداختند و سوگندهاى سخت خوردند كه زين پس به پيمان خود وفا كنيم، به تو ايمان آوريم، از بنى اسرائيل دست بداريم و بر آنچه تو خواهى گردن نهيم. موسى عليه السلام دگرباره از خدا چنين خواست و خداوند آفت قمل را از آنان دور كرد.
پس از آنكه بلاى قمل از قوم فرعون دور شد، آنان به موسى گفتند: «ما از