داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٧٨

به درد نزد موسى رفتند. موسى بار ديگر خدا را خواند و خدا بلا را از آنان دور كرد، ليكن آنان وفادار پيمان خود نبودند. مفسّران گفته اند: «پس از آنكه موسى عليه السلام بر ساحران غلبه كرد، بيست سال نزد فرعون ماند، رنج و سختى او را تحمل كرد و به بيان آيات الهى پرداخت، ليكن از آنان كودكى نيز ايمان نياورد». آنان در زمين تكبر كردند و عصيان ورزيدند، گروهى مُجرِم و گناهكار بودند، آن چنان كه با مشاهده بلاياى الهى از كفر خود باز نگشتند و هيچ بهتر نشدند.
موسى عليه السلام به قوم بنى اسرائيل گفت: «خداوند عذاب و طاعونى بر قبطيان خواهد فرستاد، و به شما مى فرمايد كه گوسفندى را بكشيد و در خانه هاى خويش را به خون آن آغشته كنيد». بنى اسرائيل چنين كردند. قبطيان پرسيدند: «چرا چنين مى كنيد؟» گفتند: «خداوند مى خواهد عذابى فرستد. موسى عليه السلام به ما گفته است، چنين كنيم». آنان پرسيدند: «آيا خداى شما، شما را با آن خواهد شناخت؟» گفت: «به ما چنين فرموده اند، ما اين كار را به فرمان خدا و پيامبر او مى كنيم».
بامداد قبطيان از خواب برخاستند. هفتاد هزار مرد از آنان به بلاى طاعون مرده بودند، چنانكه نمى توانستند آنان را دفن كنند، از اين رو به موسى گفتند: «خداى خود را بخوان. بخوان او را به دعايى كه تو را آموخته است، كه اگر اين عذاب و محنت را از ما بردارى، به تو ايمان آريم، تو را تصديق كنيم و بنى اسرائيل را با تو فرستيم». موسى عليه السلاممى خواست تا بنى اسرائيل را از چنگال عذاب آنان برهاند، پس دگربار خداوند را خواند. خدا خواسته او را