داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٩٤
چگونه ساختى؟» قصه بازگفت. پس موسى به قوم خود روى كرد و گفت: «بر خود ظلم و ستم كرديد».
چون موسى سخن به ملامت آنان گشود، بنى اسرائيل گفتند: «يا رسول اللّه ، براى ما گناهى نيست، گناه از آن سامرى است كه ما را گمراه كرد. اينك تدبير ما چيست؟» گفت: «بايد توبه كنيد». پرسيدند: «توبه چيست و چگونه بايد توبه كرد؟» گفت: «خويشتن را به دست خود بايد بكشيد». مفسران گفته اند: «مراد آن است كه يكديگر را بايد بكشند؛ چراكه تمام آنان همچون يك تن بودند». گفتند: «فرمان براى خداست و آن را گردن مى نهيم». آن گاه آمدند و بر در خانه هاى خود نشستند تا كسانى كه گوساله نپرستيده بودند، شمشير كشيدند و آنان را كشتند. پسر، پدر خود را پدر، فرزند خود را و برادر، برادر خويش را مى كشت و مودت و الفت ميان آنان مانع كشتن يكديگر نگشت.
بر پايه سخنى ديگر، آنان گفتند: «ما فرمان خدا را اطاعت مى كنيم، ليكن از آن مى ترسيم كه مهر و الفت ما مانع از آن باشد كه فرزندان و خويشان خود را بكشيم، و فرمان خدا را به جا آوريم». خدا با ابرى تاريك آسمان را پوشاند، آن چنان كه جهان تاريك شد. آن گاه بنى اسرائيل شمشير كشيدند و به يكديگر آويختند و يكديگر را كشتند؛ پسر، پدر را مى كشت و برادر، برادر را. خدا به موسى وحى كرد: «هر كس دست از هم بگشايد يا ممانعت كند، توبه او پذيرفته نيست». از بامداد تا شبانگاه به كشتن پرداختند. چون روز به پايان رسيد بسيارى كشته شده بودند.