داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٨٦

در اخبار آمده است كه بنى اسرائيل گفتند: «اى موسى، از خدا بپرس آيا مى خوابد يا نه؟» موسى گفت: «برويد، محال نگوييد كه خواب بر خدا روا نيست». گفتند: «تو بپرس تا ببينيم چه جوابى آيد». موسى گفت: «خدايا، مى دانى كه چه مى گويند؟». خداى تعالى وحى كرد به موسى و گفت: «آنان را نزد خود حاضر كن و دو قدح از آب پر كن و به دست بگير تا براى آنان اين حال آشكار شود». موسى عليه السلامچنين كرد. ساعتى گذشت، خواب بر او چيره گشت. دستش لغزيد و قدح ها افتادند و شكستند. آب بر زمين ريخت، موسى از خواب برخاست؛ قدح ها شكسته يافت و آب ريخته ديد. جبرئيل آمد و گفت: «خداى تعالى مى گويد كه اگر من بخوابم آسمان و زمين را چه كسى نگاه خواهد داشت، حال آنكه تو در خواب نتوانستى دو قدح نگاه دارى». شبهه آنان از بين رفت.
عبداللّه بن عباس گفته است: «هنگامى كه موسى به كوه طور رفت، خدا از او پرسيد: براى چه آمده اى و در پى چه هستى؟ گفت: در طلب هدايت و راه راست آمده ام . حق تعالى پرسيد: يافتى؟ آن گاه موسى پرسيد: خدايا، از بندگان چه كسى را بيشتر دوست دارى؟ گفت: آن كس كه مرا ياد دارد و فراموش نكند . پرسيد: خدايا كدام بنده تو عالم تر است؟ گفت: آن كس كه با علم خود بر علم مردم بيفزايد .
عبداللّه بن مسعود گفته است: هنگامى كه خداوند موسى را به خويش نزديك كرد، او بنده اى را در ميانه عرش ديد. پرسيد: خدايا آن بنده كيست؟ گفت: او بنده اى است كه بر مردم در آنچه خداى به آنان عطا كرد، حسادت