داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٧٤
بنى اسرائيل را رها نكردند و از آنچه بودند سركش تر گشتند.
خداوند، قوم فرعون را در نعمت و خوشى فروبرد. در آن سال چندان به آنان گياه داد كه مانند آن را نديده بودند، كشت و ميوه و زراعت آنان رونق يافت، پس گفتند: «اين همان است كه ما آرزو مى كرديم، آنچه ما مى پنداشتيم عذاب است آن خود براى ما نعمت و رحمت بود. اگر زين پس باران نيايد، براى ما زيانى نيست». يك ماه اين چنين گذشت و آنان در نعمت و خوشى بودند و در كفران نعمت بيفزودند، بدين هنگام خداوند ملخ بر آنان فرستاد. ملخ ها به كشتزار آنان تاختند و تمام ميوه ها، گياه ها و برگ درختان را خوردند. آن گاه از دشت و صحرا رو سوى خانه هاى آنان نهادند و تمام درها، چوب ها و آهن هاى آن را از بين بردند. خانه ها فروريخت. ملخ ها چنان مى خوردند كه گويا هيچ گاه سير نمى شوند. از اين ملخ ها يك ملخ نيز به خانه بنى اسرائيل نرفت و به آنان آزار نرساند. قبطيان با ناله و فرياد، نزد موسى آمدند و گفتند: «اى موسى، خدايت را بخوان و از او درخواه كه اين بلا را از ما دور سازد تا ما از اين هنگام به تو ايمان آوريم، فرمانت را گردن نهيم و از بنى اسرائيل دست بداريم». عهد كردند و پيمان بستند. موسى خدا را خواند و خداوند نيز خواسته موسى را برآورد. ملخ را از قوم فرعون دور كرد.
مفسران گفته اند: «موسى عليه السلام براى دعا كردن به صحرا رفت. هنگامى كه خدا را خواند با عصا به مغرب و مشرق اشاره كرد. ملخ ها از همان جا كه آمده بودند بازگشتند و پراكنده شدند، چنانكه يكى هم آنجا باقى نماند». ملخ ها