داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٥٦

آن كار را كرد؛ چراكه آنان اسرار ساحرى را به خوبى مى دانستند و بر آن آگاه بودند، به سجده افتادند و گفتند: «ما به خداى جهانيان ايمان آورديم». آن گاه براى آنكه فرعون گمان نكند كه او را مى خوانند، افزودند: «خداى موسى و هارون». فرعون گفت: «پيش از آنكه من به شما اجازه دهم به موسى ايمان آورديد. او بزرگ و شريك شماست كه شما را سحر آموخت، بدانيد عذاب عمل خود را خواهيد چشيد. من دست ها و پاهاى شما را به خلاف يكديگر (يعنى پاى چپ و دست راست) ببرم و همه شما را بر دار كشم». گفتند: «هيچ باكى نيست كه ما نزد خداى خود مى رويم و بازگشت ما به سوى اوست. ما اميد داريم كه خداى ما خطاهاى ما را بيامرزد چراكه ما اولين مؤمنان از قوم فرعون و زمانه او هستيم».
خداى تعالى به موسى وحى كرد: «بندگان مرا در شب از مصر بيرون ببر تا فرعون و قوم او به دنبال شما بيايند». برخى مفسّران گفته اند: «خداى تعالى به موسى وحى كرد كه به بنى اسرائيل بگو تا هر چهار خانوار در يك خانه جمع شوند و در هر خانه اى كه هستند بره اى سر برند و در خانه را با خون آن آغشته كنند. آن گاه من فرشتگان را مى فرستم تا كودكان آل فرعون را به هلاكت رسانند. نشان آنان اين است كه به خانه اى كه بر در آن اثر خون باشد وارد نمى شوند. پس از آن، به بنى اسرائيل بگو كه نان بپزند. آن گاه تو به همراه بنى اسرائيل به كنار دريا برويد تا من بگويم چه بايد كرد». موسى عليه السلامچنين كرد. چون آفتاب برآمد فرعون گفت: «بنگريد كه موسى چه كرده است. مال هاى ما را گرفتند و كودكان ما را كشتند». آن گاه دستور داد تخت او را از