داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٥٤
موسى جوابى نداشت، پس در پى بهانه آوردن به كسانى كه گرد او بودند گفت: «نمى شنويد كه اين مرد چه مى گويد؟» عبداللّه بن عباس گفته است: «آنان جماعتى از اشراف قوم او، يعنى پانصد نفر از مقربان او بودند». موسى عليه السلامبدان رو گفت: «پروردگار من خداى شما و خداى پدران و نياكان شما است.» تا معلوم كند كه اگر فرعون دعوى خدايى آنان مى كرد نتواند بگويد: «من خداى پدران شما هستم»؛ چراكه او در روزگار آنان نبوده است، و اين براى آگاه ساختن قوم فرعون بود. چون فرعون از پاسخ او عاجز گرديد گفت: «اين پيامبر را كه به سوى شما فرستاده اند ديوانه است». موسى عليه السلام براى اثبات و تأكيد سخن خود گفت: «او خداى مشرق و مغرب است و آنچه در ميان آن است البته اگر شما عقل داشته باشيد و خرد خود را به كار بگيريد». فرعون از بيان حجت درماند، پس به غرور و تكبر پادشاهى گفت: «اگر جز من خدايى گيرى تو را به زندان مى افكنم و تو از جمله محبوسان خواهى بود». موسى پرسيد: «اگر چنان باشد كه من نشانه و دليل آشكارى بياورم، به من ايمان مى آورى؟» فرعون از آنجا كه آن را بعيد مى دانست گفت: «اگر راست مى گويى، اين معجزه را بياور». موسى عليه السلام در آن هنگام عصا به دست داشت، عصا را به زمين افكند، بى درنگ عصا اژدها گشت. فرعون پرسيد: «چيزى ديگر هست؟» گفت: «آرى» و دست از گريبان بيرون آورد، دست وى نورانى بود، چنانكه بر آفتاب غلبه مى كرد.
اژدها به سوى فرعون حركت كرد، دهان گشود و خواست تا تخت فرعون را فروبرد، فرعون امان خواست. موسى عليه السلام اژدها را به دست گرفت، عصا