داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٥٠
ثواب و نعيم او بهره خواهد برد. چنين خواهد بود كه ظالمان و ستمگران پيروز و رستگار نخواهند شد.
فرعون به قوم خود گفت: «اى اعيان و اشراف، من جز خود براى شما خدايى نمى شناسم». آن گاه به وزير خود، هامان، گفت: «آتش برافروز و براى من خشت پخته بساز. پس از آن براى من قصرى رفيع بنا كن تا من از بالاى آن قصر بر احوال خداى موسى مطلع شوم و او را ببينم. چنين مى پندارم كه موسى در اينكه مى گويد: «من پيغامبرم و خدايى دارم كه مرا به سوى شما فرستاده است» دروغ مى گويد. اهل سيره گفته اند: «هنگامى كه فرعون به وزير خود، هامان، گفت كه قصرى بلند بنا كند، هامان جز مزدوران و بردگان پنجاه هزار مرد بنا و استادان صنعت بنا و نجار و كارگر و آهنگر را جمع كرد. آن گروه به ساختن قصر وى پرداختند و چنان آن را بلند افراشتند كه در تمام زمين بنايى از آن بلندتر نبود. هنگامى كه ساختن بنا به پايان رسيد فرعون بر بالاى آن رفت و تير در كمان نهاد و آن را پرتاب كرد. گفته اند: «براى امتحان و فريب او، تير خون آلود بازگشت». فرعون پنداشت كه دشمن را كشته است، گفت: «از خداى موسى فارغ شدم».
حق تعالى به جبرئيل فرمود پرى بر آن قصر زند. جبرئيل چنين كرد و قصر سه تكه شد. يك پاره از قصر بر لشكريان فرعون فرود آمد و هزار مرد كشته شد. يك پاره از آن در دريا ريخته شد و پاره اى ديگر در مغرب افتاد. از آن كسانى كه در ساختن قصر كار كرده بودند هيچ كس باقى نماند و همه به هلاكت رسيدند.