داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٤٢
قرار دهد، آن را بردارد. فرشته عصا را گرفت و به زمين نهاد و گفت: برداريد. شعيب نتوانست، ليكن موسى عليه السلامآن را از زمين برداشت و بر دوش نهاد. حاكم گفت: اين عصا براى توست. موسى رفت و به حكم آن حاكم عصا براى او ماند.»
برخى مفسّران چنين نقل كرده اند: «عبداللّه بن عباس گفت: شعيب خانه اى داشت كه در آن هيچ كس جز او و دختران او، زن موسى، داخل نمى شد. در آن خانه سيزده عصا بود و شعيب يازده پسر داشت. هرگاه كه يكى از پسران او رشد مى كرد و بالغ مى شد، به او مى گفت: برو و از آن عصا يكى برگير. او مى رفت و هنگامى كه عصايى برمى داشت، آتشى افروخته مى شد و او را مى سوزاند. به همين سان تمام پسران به هلاكت رسيدند. آن گاه كه شعيب دختر خود را به موسى داد، به دختر گفت: برو و عصايى بياور كه او به دست گيرد. او رفت و عصايى برداشت و آورد. هيچ آسيبى به او نرسيد. شادمان شد و گفت: «بشارت باد تو را كه شوهر تو پيامبرى خواهد بود و اين عصا براى كار بزرگى است. عصا را به موسى داد و به او گفت: از اينجا كه بروى به مكانى خواهى رسيد كه آنجا دو راه يكى از جانب راست و ديگرى از جانب چپ پديد مى آيد. تو بر جانب چپ برو، اگرچه بر جانب راست گياه بيشترى باشد، از آن رو كه در آن مرغزار اژدهايى بزرگ است و كسى جرأت نمى كند آنجا برود كه آن اژدها انسان و چهارپايان را از بين مى برد. موسى به آنجا كه رسيد، گوسفندان به جانب راست رفتند و او هرچه كوشيد آنان را از آن راه بازگرداند نتوانست، از اين رو خود نيز در پى گوسفندان رفت. چمنزارى با