داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٣٤
نيروى عظيم داشت و چون پسرخوانده فرعون بود،۱ كسى جرأت نمى كرد با او به ستيزه و مباحثه پردازد. روزى در كنار شهر راه مى رفت. ديد كه مردى قبطى از مردى اسرائيلى بيگارى مى كشد. اسرائيلى هنگامى كه موسى را ديد از او كمك خواست. موسى گفت: از او دست بدار. گفت: چنين نكنم، از آن رو كه به مطبخ پدرت هيزم مى برد و در اين هنگام كس ديگرى براى اين كار نيست. » موسى عليه السلامخشمگين شد و براى مرافعه مشتى بر قبطى زد تا او دست از اسرائيلى بدارد. قصد موسى كشتن قبطى نبود. قبطى با آن مشت كشته شد. چون مرد كشته شد، موسى عليه السلام ترسيد و پشيمان شد و گفت: «كشتن اين قبطى بى قصد و بى اختيار من از عمل شيطان بود.» آن گاه او را در زير هيزم ها پنهان كرد و رفت.
خداوند، موسى را به خاطرِ توبه و احساس پشيمانى از كار ناخوبِ خود بخشيد، چراكه موسى در مناجات خود گفت: «بار خدايا، من با اين كار بر خود ستم كردم. مرا بيامرز.» خدا نيز كه غفور و رحيم است، او را آمرزيد.
قبطى را كشته يافتند و كسى درنيافت او را چه شخصى كشته است. موسى گفت: «خدايا، با اين نعمتى كه بر من عطا كردى عهد مى كنم كه يار مرد گناهكار نباشم.»
هنگامى كه قبطيان، مردى را از نامداران خود كشته شده يافتند، پيش فرعون رفتند و گفتند: «اسرائيليان مردى را از ما كشتند.» فرعون پرسيد: «مى دانيد او را كه كشته است؟» گفتند: «نه» گفت: «بى هيچ دليل و شاهدى بى گناهى را نمى توان كشت، برويد و جستجو كنيد و قاتل را بيابيد تا او را