داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٣٠

براى ما سودمند باشد يا او را به فرزندى گيريم. فرعون گفت: «اينك چون تو شفاعت مى كنى او را به تو بخشيدم. او روشنايى چشم توست، از آن من نيست.»
اهل اشارت گفته اند: «خداوند آسيه را به سبب اين سخن هدايت كرد و اگر فرعون نيز چنين گفته بود، او را نيز هدايت مى كرد، امّا از آن رو كه قساوت بر فرعون چيره بود، آنچه سبب لطف او بود برنگزيد.» به آسيه گفتند: «نام كودك را چه مى گذارى؟» گفت: «موسى، بدان رو كه او را از ميان آب و درخت يافتند.»
خداوند بر موسى نعمت هايى مى شمارد بدين سان: دستى از خود بر تو افكندم و چنان كردم كه هر كس تو را ببيند، دوستت بدارد، آن گونه كه فرعون تو را دوست داشت؛ آن كسى كه دشمن تر از او نبود. اين سخنِ عبداللّه بن عباس است. در خبرى چنين آمده كه خداوند به موسى مسحه اى از جمال داد، چنان كه هر كس او را مى ديد، او را دوست مى داشت. محدّثى ديگر گفته است: «خداى تعالى ملاحتى در چشم موسى نهاد كه هر كس او را مى ديد، او را دوست مى داشت.»
پرورش، غذا، طعام و آشاميدنىِ تو به عنايت من بود، آن گاه كه خواهرت مى رفت، وى گفت: «شما را بر خاندانى راه نمايم كه او را درپذيرند.» اين امر آن هنگامى بود كه آسيه موسى را گرفت و به فرزندى پذيرفت. آن گاه فردى را فرستاد و دايگان را طلبيد. موسى شير هيچ كس را نگرفت، از اين رو در مصر به جستجوى دايه اى پرداختند تا او را شير دهد. خواهر موسى عليه السلام، به نام