داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ٢٤
از خانه گريخت. خواهر وى، خاله موسى، به خانه آمد. از اين حال بى خبر بود. آتشى افروخت و در تنور نهاد تا نان بپزد. آتش تنور در هوا شعله مى كشيد. فرعونيان به خانه آمدند و همه جا را زير و زبر كردند، هيچ نيافتند. به سر تنور نزديك شدند. از آن رو كه آتشى عظيم در آن شعله مى كشيد ديگر حتى گمان نكردند كودك در تنور باشد. مادر موسى را يافتند و هيچ نديدند. بازگشتند و به فرعون خبر دادند. پس از رفتن آنان مادرِ موسى از خواهرِ خود پرسيد: «كودك را چه كردى؟» گفت: «من كودك را نديدم.» گفت: «كودك در تنور بود. همانا در تنور آتش نهادى و كودك را سوزاندى؟» و به زارى پرداخت. آن گاه به سر تنور نزديك شد و به درون آن نگاه كرد. موسى عليه السلام در ميان تنور نشسته بود و آتش گرد او زبانه مى كشيد و به وى گزندى نمى رساند. مادر موسى شادمان گشت و دريافت خداوند در اين كار سرّى پنهان كرده است. كودك را برگرفت.
محدّثان نقل كرده اند كه: فرعون در خواب ديد آتشى از بيت المقدس پديدار گشت و اطراف مصر را گرفت، آن گاه قبطيان و خانه هاى آنان را سوزاند، ليكن به بنى اسرائيل گزندى نرساند. علماى قوم خود را طلبيد و تعبير اين خواب را از آنان پرسيد. تعبيرگرانِ خواب به فرعون گفتند: «در مصر كودكى به دنيا آيد كه تو و قوم تو به دست وى نابود گرديد و اين زمان آغاز ولادت اوست.» فرعون دستور داد گروهى را بر زنان آبستن بنى اسرائيل بگمارند تا هر كودكى كه به دنيا آمد، پسران را بكشند و دختران را باقى گذارند.