داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ١٣٨
مدت چهل سال تيه به پايان رسيد و خدا جان موسى را گرفت، يوشع را به پيامبرى برگزيد و او را بر بنى اسرائيل فرستاد، آن گاه به او فرمان داد به جهاد آن جبّاران رود. يوشع بنى اسرائيل را آگاه كرد. وى را باور داشتند و پيروى كردند و با او به شهر «اريحا» روى نهادند؛ بر زمينى مقدس. شهر را محاصره كردند و يوشع شش ماه بر درِ شهر ماند. هنگامى كه ماه هفتم رسيد يوشع فرمان داد تا لشكر را آراستند آماده ساختند، و گفت در بوق ها بدمند و لشكر آواز بلند كشيدند و خروشيدند. ديوار شهر فروريخت. بنى اسرائيل به شهر داخل شدند و با جباران جنگ كردند و آنان را شكست دادند و كشتند.
روايت كرده اند: چند مرد از بنى اسرائيل بر يك مرد گرد مى شدند تا سر او را از تن جدا سازند. به چند ساعت توانستند چنين كنند چراكه آنان بسيار بودند. اين كارزار روز آدينه بود. هنگامه غروب رسيد و آفتاب فرومى شد. يوشع نگاه كرد برخى از آنان مانده بودند. انديشيد كه اگر شب برسد نمى توانند به قتال ادامه دهند. خدا را خواند و گفت: خدايا آفتاب را بازگردان؛ خدا دعايش را اجابت كرد و هنگامى كه آفتاب بازگشت، گفت: «اى آفتاب تو در طاعت خدا هستى و من نيز در طاعت خدايم. بايست و درنگ كن تا من دشمنان خدا را از ميان بردارم و نابود كنم.
آفتاب بازگشت و در جاى خود ايستاد، هيچ حركتى نكرد تا آنكه بنى اسرائيل و يوشع باقى كافران را كشتند، آن گاه آفتاب غروب كرد و از ديده پنهان گشت.