داستان پيامبران (حضرت موسی و نوح) - موحدی، محمد رضا - الصفحة ١١٤

خريدند و شرط كردند پوست گاو را پر از زر سازند و به او بازگردانند».
ديگر مفسّران گفته اند: «مردى صالح در بنى اسرائيل بود. پسرى نابالغ داشت و گوساله اى. هنگامى كه اجل او نزديك شد، گوساله را در بيشه اى رها كرد و گفت: «اى خداى ابراهيم، اين گوساله را به تو مى سپارم تا هنگامى كه فرزندم بزرگ شود. آن گاه گوساله را به او بازده؛ نزد زن خود رفت و او را از كار خود آگاه ساخت. مرد درگذشت. آن گوساله در آن بيشه بزرگ گشت و قوى شد و كسى نتوانست بر او دست يابد. كودك بزرگ شد. هر روز پشته اى هيزم گرد مى كرد و مى فروخت، آن را روزى خود و مادر قرار مى داد و در خشنود نگاه داشتن مادر مى كوشيد. روزى مادر به او گفت: در اين بيشه پدر تو گوساله اى رها كرده است و آن را به خداى ابراهيم سپرده است. اينك برو و آن امانت را از خدا بازخواه كه خدا امانت دارى است كه وديعه تو را بازمى گرداند و هيچ وديعه اى نزد وى تباه نمى گردد .
پسر به آن بيشه رفت و گفت: اى خداوندى كه امانت نزد تو تباه نمى شود، وديعه پدرم را به من بازگردان. نگاه كرد، گاوى سويش مى آمد؛ بزرگ و نيكو. پيش او ايستاد. پسر با نام خدا بر سر گاو ريسمان افكند. چون به بازار رفت، مردم از بزرگى و فربهى گاو به شگفت آمدند. به خانه بازگشت. مادر به او گفت: مصلحت است كه اين گاو را بفروشى تا سرمايه اى به دست آورى و با آن كار كنى؛ بامداد گاو را به بازار برد. در آن روزگار قيمت گاو سه دِرهم بود. به مادر گفت: «اين گاو را به چه قيمتى بفروشم؟» گفت: «قيمت گاو سه درهم است، ليكن به هر بهايى كه از تو خواهند تا مرا آگاه نسازى نفروش؛ چون گاو