صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٥٢
کنند از هم و همه را با هم دشمن کنند آنها. آنها بجنگند با هم، آنها نفتهاى ما را ببرند، آنها ذخائر ما را ببرند. در این زمان پنجاه سالى که شاید شما و من یادمان از اول باشد و بسیارى از آقایان یادشان نیست، از اول که رضا شاه آمد اینجا این را انگلیسها آوردند، آن وقت امریکائى خیلى چیز نبود، انگلیسها آوردند. در رادیو دهلى که آنوقت تحت چیز انگلیسها بود من خودم شنیدم که رضاخان را ما آوردیم در ایران، آوردیم و بعد به ما خیانت کرد بردیم آن را. آوردن و بردن را خود آنها گفتند که ما کردیم این کار را و مسئله اینطور بود. این آدم هم که بعد از رضاخان بود که این بدتر از اول کرد به این ملت، این هم در کتاب خودش اقرار کرد که متفقین که آمدند اینجا صلاح دیدند که ما باشیم. متفقین ایشان را گذاشتند اینجا که این مصیبت را براى ما بار آوردند و این مصیبتهائى که الان ما مىکشیم و کشیدیم براى این بوده است که ما از هم جدا بودیم، ما و شما در یک مجمعى با هم صحبت نکردیم که ببنیم ما چه مىگوئیم شما چه مىگوئید. ما با قضات دادگسترى از هم جدا بودیم، ما با دانشگاه از هم جدا بودیم، دانشگاهىها را آنها جورى کرده بودند که ما به آنها بدبین بودیم و ما را جورى کرده بودند که آنها به ما بدبین بشوند. ما از هم جدا بودیم. در زمان رضاخان آخوند را طورى کرده بودند که مردم سوار اتومبیل نمىکردند. یکى از دوستان من گفت که من در عراق مىخواستم سوار اتومبیل بشوم شوفر گفت که ما دو طایفه را بنا داریم که سوار اتومبیل نکنیم، یکى فواحش را و یک آخوند را. اینها با ما اینطور کردند براى اینکه رضا شاه مىدید که آخوند است که،... مدرس است که جلوى او ایستاده است. او مىدید که مدرس جلوى او ایستاد و فریاد مىزد که زنده باد خودم، مرده باد رضاخان، در آنوقتى که قدرت داشت رضاخان. اینها اینطور کردند با ما و با شما، همه را از هم جدا کردند، همه به هم بدبین، یک ملت همه به هم بدبین نمىتواند کار بکند. وقتى که نتوانست کار بکند آنها کار خودشان را به آسانى انجام دادند، ذخائر ما را بردند، کشاورزى ما را بهم زدند، اقتصاد ما را فلج کردند، فرهنگ ما را عقب نشانده کردند، همه چیز ما را از دست ما گرفتند.
هیچ دستى قادر به ایجاد چنین وحدتى نیست مگر دست خدا
شما هم ببینید در این برههاى از زمان که تقریبا یکى دو سال بعدش نیست، البته اولش از خرداد بود، خرداد چه بود و بعدش یک غفلتى حاصل شد و از یک سال ونیم، دو سال پیش از این شروع شد، این اجتماعى که الان ملت ما کرده که من اعتقادم اینست که هیچ دستى نمىتواند اینطور وحدت کلمه را درست کند الا دست خدا. خدا این کار را کرد، این وحدت کلمهاى که بین همه اقشار پیدا شد، ماها که همه از هم دور بودیم، بدبین بودیم بعض مان آنوقت حالا در تمام جاهاى ایران، شما هر جا بروید، من در پاریس که بودم یکى از آشنایان من آمد آنجا و گفت که من رفتم در قلعه حسن فلک، قلعه حسن فلک را من مىدانم کجاست، این نزدیک در کمره است و نزدیک یک کوهى است یک قلعهاى است شاید ده خانواده در آن باشد، بعد این طرف و آن طرفش هم آنوقتها که من دیدم هیچى نبود، من رفتم آنجا، گفت در آنجا آن حرفهائى که در مرکز بود آنجا هم بود، در یک قلعه دور افتاده اى و او مىگفت