صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٢٥٦
عازم آمدن شدم به این نکته که دیدم از طرف آمریکائىها دارد فعالیت مىشود. در همان جا که ما بودیم مىآمدند که شما حالا نروید، زود است. از طرف دولت ایران هم فعالیت مىکردند که حالا نیائید شما، حتى به وسیله رئیس جمهور فرانسه یک پیامى براى من دولت ایران فرستادکه حالا زود است، حالا زودرس است این آمدن یک قدرى، صبر کنید یک قدرى. من اینطور حدس زدم که اینها مىخواهند تجهیز کنند، اینها مىخواهند ما را آنجا نگه دارند و خودشان کارهایشان را انجام بدهند، جورى بشود که دیگر کار از دست ما بیرون برود، من جدیت کردم که من باید بروم که دیدید که فرودگاه را بستند، من گفتم هر وقت که باز شود من باید بروم، ثانیاً بستند، من گفتم که هر وقت باز شد مىرویم، بالاخره ما آمدیم. من در تمام این مدت، از این اواخر که دیگر اینطور به ذهنم آمده بود، این معنى را یک مطلب الهى تلقى مىکردم و حالا هم همین معنا است که یک ملت رنجدیده که هیچ نداشت در دستش، یک ملتى که وضعش اینطور بود که براى خودش حق اعتراض قائل نبود، شما ملاحظه مىکردید که اگر یک پاسبان مىآمد در بازار تهران مىگفت که چهارم آبان است باید بیرق بزنید، احدى به خودش اجازه اینکه بگوید نه نمىداد، در مقابل پاسبان نمىشد بگوید نه، اجازه به خودشان نمىدادند که بگویند نه، این تحول روحى در بین ملت پیدا شد که در ظرف یک سال و یک قدرى بالاتر، آن ملت آنطور متحول شد به یک ملتى که در خیابان ریخت و گفت که مرگ بر شاه، حتى یکى از دوستان من مىگفت که در شیراز من توى خیابان بودم که دیدم یک صاحب منصبى در آنجا بود که بچهها جمع شده بودند دورش و به او مىگفتند مرگ بر کى، زنده باد کى، این همین طور مانده بود در آنجا وقتى که مرا دید گفت که بیا و مرا از دست این بچهها نجات بده، بعد ایستاد رو به قبله و دستش را اینطور کرد (نزدیک گوش آورد ) و بلند آنچه را که بچهها مىخواستند گفت و خودش را نجات داد. این یک مطلبى نیست که یک شخص، یک جمعیت جسمانى بتواند بکند، این را خدا کرده است.
تحول اسلامى و روحیه فداکارى موجب غلبه ما شد
این کار، کار الهى بود و این هم براى این بود که اجتماع ما، این جمعیت ما جورى شده بود و متحول شده بودند، که این تحول باز تحول اسلامى بود، جورى شده بودند که شهادت را براى خودشان یک فوز عظیم دانستند. - یک جوان - من در نجف بودم، یک جوان خیلى زیبا و در سن بین بیست تا سى آمد پیش من و مرا قسم داد که شما دعا کنید که من شهید بشوم. این روحیه مادرهائى که دو، سه تا از بچههایشان را داده بودند، وقتى که به ما مىرسیدند مىگفتند که این فداى اسلام و من باز یکى دارم که آن هم باز مىخواهم شهید بشود. یک همچو روحیه فداکارى یعنى همان روحیهاى که در زمان رسول الله (ص) براى مردم پیدا شده بود و در ظرف نیم قرن مسلمین را بر تقریباً دنیاى آن روز غلبه داد، این روحیه در ملت ما پیدا شده بود که خودشان را با شوق و اشتیاق مىخواستند فدا بکنند، آنچه ما را غلبه داد این روحیه بود، فلسفه نبود، جهان بینى نبود، اسلام شناسى نبود، هیچ این حرفها نبود، این