سهم زنان در نشر حديث - مهريزی، مهدی - الصفحة ٦٧
قرن ششم
١ . فخر النساء ، دختر رستم بن ابى الرجا الاصفهانى . محى الدين عربى ، مى گويد : در سال ٥٩٨ ق ، وارد مكه شدم و فضلا و دانشمندان بسيارى ديدم كه از ميان آنان ، مكين الدين ابوشجاع زاهر بن رستم و خواهرش ، به جز علم ، به تهذيب و خودسازى مشغول بودند . از برادرش ، سنن ترمذى و برخى اجزاى حديثى را سماع كردم . از فخر النساء ، بلكه فخر الرجال و العلماء نيز تقاضاى سماع حديث كردم ، ولى او در جواب گفت : آرزوها بر باد رفته و مرگ نزديك است و من به جاى پرداختن به روايت حديث ، به عمل رو آورده ام . گويا مرگ را مى بينم كه ناگهان مى آيد و سنّ پشيمانى دق الباب مى كند . محى الدين ، گويد : وقتى اين پيغام را از او شنيدم ، اين شعر را برايش نوشتم : حالى و حالك فى الرواية واحد ما القصد إلّا العلم و استعماله روزگار من و تو يكى است ، مقصود من از دانش نيز به كار گرفتن آن است . وقتى اين شعر به دستش رسيد ، به برادرش اجازه داد كه به نيابت از وى ، اجازه اى درباره تمام روايت هايش برايم بنويسد و او چنين كرد و اجازه اى از جانب خواهرش برايم ، قلمى ساخت . [١] ٢ . امّ عبد الكريم ، فاطمه ، دختر ابوالحسن سعد الخير (م ٦٠٠ ق) . منذرى ، مى گويد : در دمشق و قاهره ، حديث مى گفت و ما از او اجازه روايت داريم . [٢] ٣ . امّ الحياة ، فرحه ، دختر قرطاش بن طنطاش الظفرى العونى (م ٥٩٨ ق) . وى ، به منذرى اجازه روايت داده است . [٣]
[١] ترجمان الاشواق ، بيروت : دار صادر ، ١٣٨٦ ق ، ص ٧ و ٨ .[٢] عناية النساء بالحديث النبوى ، ص ٤١ .[٣] همان جا .