فرهنگ نامه مسجد - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٢٥
٣٧٨.الكافى ـ به نقل از ليث مرادى ـ : از امام صادق عليه السلام در باره مسجد فَضيخ پرسيدم كه چرا به اين اسم ناميده شده است . فرمود : «به خاطر نوعى درخت خرما كه فَضيخ خوانده مى شود ، اين مسجد ، فَضيخ ناميده شده است » .
٣٧٩.الكافى ـ به نقل از عمّار بن موسى ـ : من همراه امام صادق عليه السلام وارد مسجد فَضيخ شديم . فرمود : «اى عمّار! اين گودال را مى بينى؟» . گفتم : آرى . امام عليه السلام فرمود : «زن جعفر ـ كه بعدها امير مؤمنان وى را به همسرى گرفت ـ ، در اين جا نشسته بود و پسرانش از جعفر ، همراهش بودند . زن گريست . پسرانش گفتند : براى چه گريه مى كنى ، مادر؟ گفت : براى امير مؤمنان . گفتند : براى امير مؤمنان ، گريه مى كنى و براى پدر ما گريه نمى كنى؟! گفت : اين ، از آن گونه [گريه ها] نيست ؛ بلكه به ياد سخنى افتادم كه امير مؤمنان ، آن را در اين جا به من گفت و همين ، مرا به گريه انداخته است . گفتند : آن سخن چيست ؟ گفت : من و امير مؤمنان ، در اين مسجد بوديم كه او به من فرمود : اين گودال را مى بينى ؟ گفتم : آرى . امير مؤمنان فرمود : من و پيامبر خدا ، در اين جا نشسته بوديم كه پيامبر صلى الله عليه و آله سرش را در دامن من گذاشت . آن گاه ، چُرتش برد و كم كم ، خوابش عميق شد . وقت نماز عصر رسيد . دلم نيامد سرش را از روى دامنم بردارم و او را اذيّت كنم ، تا آن كه وقت گذشت و نماز عصر من ، فوت شد . سپس پيامبر خدا بيدار شد و فرمود : اى على! نماز خوانده اى؟ . گفتم : نه . فرمود : چرا؟ گفتم : دوست نداشتم تو را اذيّت كنم . پيامبر خدا برخاست و رو به قبله ايستاد و دو دستش را بلند كرد و گفت : خداوندا! خورشيد را به وقت پيشين آن برگردان تا على ، نماز بخواند . خورشيد به وقت نماز برگشت تا آن كه من ، نماز خواندم . آن گاه ، همچون ستاره اى غروب كرد» .