فرهنگ نامه مسجد - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٦٣
٢٧٢.تاريخ دمشق ـ به نقل از يحيى بن سعيد ـ : عبد اللّه بن اُنَيس ، از مادرش ، يعنى دختر كعب بن مالك ، حكايت كرد كه پيامبر خدا ، در مسجد خود بر كعب بن مالك وارد شد ، در حالى كه وى ، شعر مى خواند . هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را ديد ، همچون ماه [تابان و گشاده رو] بود . پيامبر خدا فرمود : «به چه كارى مشغول بوديد ؟» . كعب گفت : شعر مى خواندم . پيامبر خدا فرمود : «براى من هم بخوان» . تا آن كه به اين بيت رسيد : { در حمايت از خاندان خود با همه مشكلات طاقت فرسا مى ستيزيم . } پيامبر خدا فرمود : «نگو : در حمايت از خاندان خود ؛ بلكه بگو : در حمايت از دين خود » .
٢٧٣.المناقب ، ابن شهرآشوب : بيابان نشينى به مدينه آمد و سراغ ارجمندترين فرد مدينه را گرفت . امام حسين عليه السلام را به وى معرّفى كردند . داخل مسجد شد و او را در حال نماز يافت . در برابرش ايستاد و چنين سرود : { اكنون نوميد نشد كسى كه به تو اميد بست و نيز هر كس كه حلقه در خانه ات را به حركت در آورد . } { تو بخشنده اى و تو مورد اعتمادى . پدر تو كُشنده نابه كاران بود . اگر نبودند پيشينيان شما ، } { جهنّم ، ما را در خود گرفته بود . } امام حسين عليه السلام نماز را به پايان برد و فرمود : «اى قنبر! آيا از مال حجاز ، چيزى باقى مانده است ؟ » . گفت : آرى ! چهار هزار درهم . فرمود : «آن را بياور ؛ چه اين كه كسى از راه رسيده كه از ما بدان سزاوارتر است» . آن گاه ، روپوش خود را از تن در آورد و دينارها را در آن پيچيد و با خجالت از مرد بيابان نشين ، دستش را از شكاف در بيرون برد و چنين سرود : { اين را بگير كه از تو عذرخواهم و بدان كه من نسبت به تو مهربانم . }