ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - كربلايى كاظم ساروقى
مىكنى؟ بالاخره از امام زاده بيرون آمدم و بار علوفه را به دوش گرفتم و به سوى ده حركت كردم. در بين راه متوجه شدم كلمات عربى زيادى بلد هستم. ناگهان به ياد تشرّفى كه روز قبل خدمت آن آقا پيدا كرده بودم افتادم. باز ترس و رعب مرا برداشت. ولى زود خودم را به منزل رساندم. اهل خانه خيلى مرا سرزنش كردند كه تا اين موقع شب كجا بودى؟ من چيزى نگفتم و علوفه را به گوسفندان دادم و صبح زود آن گندمها را به در خانه آن مرد مستمند بردم و به او دادم و بدون معطّلى به نزد پيشنماز محل، آقاى حاج شيخ صابر عراقى رفتم، و داستان خودم را از اول تا به آخر گفتم. آقاى عراقى به من گفت آنچه را مىدانى بخوان. من آنها را خواندم. او ساعتها مرا امتحان كرد. نخست سوره رحمان را پرسيد، بعد سوره يس، مريم و سورههاى ديگر قرآن را. من از هر كجا پرسيد، از حفظ و بدون كوچكترين لغزش همه را تلاوت كردم. سپس قرآن را بوسيدم. و آقاى عراقى به مردمى كه آنجا بودند، گفت: مردم كاظم درست مىگويد، او مورد لطف قرار گرفته است. مردم بر سر من ريختند و لباسهايم را به عنوان تبرّك بردند، و اگر او مرا در خانه خود و اتاق زن و بچهاش نبرده بود، مردم ده، گوشت بدن مرا نيز به عنوان تبرّك مىبردند. آقاى صابر عراقى به زحمت مردم را از خانه بيرون كرد و به من گفت: كاظم اگر جان خودت را دوست دارى شبانه از اين محل برو. در غير اين صورت به عنوان تبرّك به دست مردم آسيب خواهى ديد. گفتم: خرمن و گوسفندانم را چه كنم؟ گفت، من دستور مىدهم آنها را حفظ و جمعآورى كنند و پولى هم به من داد و شبانه به ملاير آمدم. آنجا نيز مردم قصه مرا براى آقاى سيد اسماعيل علوى بروجردى كه از علماى ملاير بود گفتند و ايشان تشريف آوردند و با من ملاقات كردند و با اصرار مرا بردند، جلسهاى تشكيل دادند و قصه مرا براى شخصيتهاى ملاير نقل كردند. آنها مرا بسيار آزمايش و امتحان نمودند و همه تعجّب مىكردند.
آرى اين بود جريان عجيب و ماجراى استثنايى كربلايى كاظم. علما و آيات بزرگ از حوزه علميه قم و نجف و شهرهاى ديگر او را امتحان مىنمودند. آيتالله العظمى آقاى صدر (ره) كه يكى از دو وصى مرحوم آيتالله العظمى حائرى يزدى بودند، پس از آزمايش و امتحان او فرمودند: «نمىدانم در واقع چه عملى مورد قبول درگاه الهى است، زيرا من كه سيد و ذريه پيامبر (ص) هستم و سالها درس خوانده و در اوامر الهى هم كوتاهى نكرده و نواهى و مناهى را هم ترك نمودهام، به اين فيض نرسيدهام، ولى اين پيرمرد بىسواد مورد عنايت واقع شده و حافظ قرآن گرديده است».
مرحوم آيتالله العظمى سيد محمد حجت كوهكمرهاى (ره) كه از مراجع حوزه علميه قم بودند، نسبت به اين حافظ قرآن محبّت و عنايت مخصوص داشتند و هر گاه ايشان را مىديدند احترام نموده، او را معجزه ولايت مىدانستند، و به ايشان مساعدت و كمك مالى مىكردند و حافظ قرآن هم از غير ايشان پولى قبول نمىكرد.
آيتالله حاج شيخ جعفر سبحانى فرمودند: روزى طرف عصر وارد مدرسه فيضيه شدم ديدم كربلايى كاظم كنار باغچه مدرسه نشسته و جمعى از او سؤال مىكند. من هم رفتم و آيهاى از سوره «والصافات» و سوره «ص» را پرسيدم فوراً جواب داد. پس از او خواستم آيه را نشان دهد و قرآن كوچك بغلىام را به دست او دادم! فوراً يك قبضه را گرفت و گفت: بفرما، و آيه در همان صفحه بود.
همچنين شهيد نوّاب صفوى- رهبر فدائيان اسلام- او را امتحان نموده، كلماتى از قرآن را با نهجالبلاغه تركيب كرده، خواندند و گفتند: اين آيه در كجاست؟ كربلايى كاظم فوراً كلمات قرآنى را نشان داد و گفت: اينها از قرآن است، ولى آنها قرآن نيست. پرسيدند: چگونه تشخيص مىدهى؟ گفت: قرآن نور دارد و مىدرخشد ...
پس او را با خود به تهران برد و روزنامهنگاران كيهان، اطلاعات، تهران مصور و خواندنىها را دعوت كرد و با آنها با وى مصاحبهاى به عمل آورد و در جرائد آن روز منتشر نمودند. پس چون عازم مشهد مقدس شدند، وى را با خود به مشهد بردند و هنگامى كه در شهرهاى سمنان، دامغان، شاهرود، سبزوار و نيشابور مورد استقبال مردم قرار گرفتند، آن شهيد بزرگوار، وى را معرفى مىكردند تا مردم با ديدن اين معجزه حضرت ولىعصر (ع)، دين و ايمانشان تقويت شده، اراده ايشان در عمل كردن به دستورات دين و مبارزه با طاغوت قوىتر گردد. در مشهد به مهديه مرحوم حاج آقا عابدزاده وارد مىشوند و همان روز علما، فرهنگيان و ديگر مردم مىآيند و از حافظ قرآن درباره آيات قرآن، سؤال مىكنند. آيتالله سيد هبةالدين شهرستانى كه مقيم بغداد بودند در سفر به مشهد مقدس، در راه بازگشت در شهر كنگاور با حافظ قرآن برخورد و پس از امتحانات بسيار او را با خود به عراق بردند. علما و حافظان قرآن- از شيعه و اهل سنت- را جمع و با او تذكره نمودند و همگى ضمن ابراز تعجّب آن را امرى عجيب مىدانستند. در كربلا در منزل آيتالله ميراز مهدى شيرازى، حضرات آيات