ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - كربلايى كاظم ساروقى
خويش را ندهد نماز و روزهاش صحيح نيست».
من به خانه رفتم و به پدرم[١] گفتم: «شما چرا زكات اموالت را نمىدهى؟» گفت: «پسرجان! اين حرفها را از كجا مىگويى؟» گفتم: «اين روحانى كه از قم آمده مىگويد: اگر كسى حقوق مالى خويش، همچون زكات را ندهد مالش حرام است». پدرم گفت: «او براى خودش مىگويد». من گفتم: «با اين وضع، من ديگر در خانه شما نمىمانم» و به حالت قهر به قم رفتم. پس از مدتى، پدرم كسى را فرستاد و مرا به روستا بازگردانيد، و باز هم بحث ما ادامه يافت. من اصرار داشتم او زكات مال خويش را بدهد، او هم مىگفت: «اين فضولىها به تو نمىرسد». تا آنكه بار ديگر من خانه پدر را بر سر اين موضوع ترك كردم و به تهران رفتم، و آنجا مشغول كار شدم و پدرم باز كسانى را فرستاد و مرا به روستا بردند.[٢]
درگيرى ما ادامه يافت و با خيرخواهى سالخوردگان روستا، پدرم حاضر شد مقدارى زمين و بذر آن را به من واگذار كند تا من به طور مستقل به كار كشاورزى بپردازم و مستقل زندگى كنم. او پذيرفت و يك قطعه زمين بزرگ با هشت بار گندم را به من واگذار كرد. من بىدرنگ، نيمى از گندم را به فقرا دادم و نيم ديگرش را كشت كردم و خداى متعال، بركتى داد كه در آنجا بىنظير بود. محصول را برداشتم و به شكرانه لطف خداى متعال با بينوايان نصف كردم و بسيار به فقرا و مستمندان كمك مىكردم، و دوست داشتم هميشه يار و مددكار مردمان ضعيف و مستضعف باشم. از اين روى ما همواره بيشتر از زكات معمولى در راه خدا انفاق مىنموديم و خداوند هم بركت زيادى به آن مىداد. تا آنكه يك روز تابستان كه براى خرمنكوبى به مزرعه رفته، و گندمها را جمع كرده بودم، هرچه منتظر شدم بادى نيامد و آسمان كاملًا راكد بود. بالاخره مجبور شدم به طرف ده برگردم. در بين راه يكى از فقراى ده، به من رسيد و گفت: امسال چيزى از محصولت را به ما ندادى؛ آيا ما را فراموش كردهاى؟ گفتم: خير، خدا نكند كه من فقرا را فراموش كنم، ولى هنوز نتوانستهام محصول را جمع كنم و اين را بدان كه حقّ تو محفوظ است. او خوشحال شد و به طرف ده رفت، ولى من دلم آرام نگرفت. به مزرعه برگشتم، و مقدارى گندم با زحمت زياد جمع كردم و براى آن مرد فقير برداشتم، و قدرى هم علوفه براى گوسفندانم درو كردم و چند ساعت بعد از ظهر، يعنى حدود عصرى بود كه گندمها و علوفهها را برداشته، به طرف ده به راه افتادم. قبل از آنكه وارد ده بشوم، به باغ امام زاده مشهور به هفتاد و دو تن رسيدم. من روى سكوى در امامزاده براى رفع خستگى نشستم و گندمها و علوفهها را كنارى گذاشتم و به طرف صحرا نگاه مىكردم. ديدم دو نفر جوان كه يكى از آنها بسيار با هيبت و خوش قد و قامت بود، با شكوه و عظمت عجيبى به طرف من مىآيند. لباسهاى آنها عربى بود و عمّامه سبزى به سر داشتند. وقتى به من رسيدند، سلام كردم، پاسخ مرا با محبت دادند. همان آقاى با شخصيت اسم مرا بردند و گفتند: كربلائى كاظم! بيا با هم برويم فاتحهاى در اين امامزاده براى آنها بخوانيم من گفتم: آقا، من قبلًا به زيارت رفتهام و حالا بايد براى بردن علوفه به منزل بروم. فرمودند: بسيار خوب اين علوفهها را كنار بگذار و با ما بيا فاتحهاى بخوان. من هم اطاعت كردم.
من فكر كردم كه آنان راه امامزاده را بلد نيستند، امّا هنگامى كه حركت كرديم ديدم آنان جلوتر مىروند. ابتدا امامزاده شاهزاده حسين را زيارت كرديم. آنان سوره حمد و قلهوالله را خواندند، و من چون سواد نداشتم به همراه آنان مىخواندم و صندوق را نيز مىبوسيدم، و دور مىزدم، ولى آنان چنين نمىكردند و تنها مىخواندند. سپس از آنجا بيرون آمديم تا به امامزاده ديگرى كه هفتاد و دو تن مىگفتند رفتيم. در آنجا دو امامزاده به نامهاى امامزاده جعفر و امامزاده صالح دفناند و يك قسمت هم به نام چهل دختران معروف است. باز هم من دور مىزدم و قبر را مىبوسيدم اما آنان باز هم فاتحه مىخواندند.
همان آقاى با عظمت رو به من كردند و فرمودند: «كربلايى كاظم! پس چرا چيزى نمىخوانى؟» گفتم: آقا من ملّا نرفتهام، من سواد ندارم.
گفتند: «نگاه كن به آن كتيبه، مىتوانى بخوانى». نگاه كردم، كتبهاى ديدم كه نه پيش از آن ديده بودم و نه بعد از آن ديدم. نگاه كردم، ديدم به خط سفيد و پر نورى اين آيه شريفه نوشته شده بود:
إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ ...إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ.[٣]
پروردگار شما، خداوندى است كه آسمانها و زمين را در شش روز (=شش دوران) آفريد، سپس به تدبير جهان هستى پرداخت، با (پرده تاريك) شبها روز را مىپوشاند، و شب به دنبال روز، به سرعت در حركت است، و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد، كه مسخّر فرمان او هستند. آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان) از آن او (و به فرمان او) است. پر بركت (و زوالناپذير) است خداوندى كه پروردگار جهانيان است ... رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است.
آيه را خواندم، آنگاه جلوتر آمدند، و دست خويشتن را از پيشانى تا سينهام كشيدند، و سوره حمد را خواندند و به چهره من فوت كردند و همه قرآن را در سينه من نهادند. من صورتم را برگرداندم كه به آنها چيزى بگويم. ناگهان ديدم كسى آنجا نيست، و از آن آقايى كه تا همين لحظه دستشان روى سينه من بود خبرى نيست، و ديگر از آن نوشتهها هم كه روى سقف بود چيزى وجود ندارد. در اين موقع دچار ترس و رعب عجيبى شدم، و ديگر نفهميدم چه شد، يعنى بىهوش روى زمين افتاده بودم. هنگامى به خود آمدم كه ديدم شب فرا رسيده است. برخاستم، جريان را فراموش كرده بودم. و در بدنم احساس خستگى عجيبى مىنمودم. خودم را سرزنش مىكردم كه مگر تو كار و زندگى ندارى، آخر اينجا چه كار