ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٥ - حكايت ديدار
حكايت ديدار
سيدابوالحسن مهدوى
زمانها و مكانهاى مقدس مىتواند در تقرب بيشتر انسان به خداوند متعال مؤثّر باشد و دعا كردن در آن زمان و مكان به استجابت خيلى نزديك است. بر همين اساس بسيارى از تشرفات به محضر امام عصر (ع) در مكانهاى مقدّسى چون مسجدالحرام، مسجدالنبى (ص)، مساجد شهرها، سرزمين عرفات، سرداب مطهر سامرا و حرمهاى مطهر امامان معصوم (ع) بوده است.
واقعه تشرف حاج محمد على فشندى، يكى از همين نمونههاست كه در سرزمين عرفات رخ داده و بين اهل دل و عشاق امام زمان (ع) مشهور است.
كسانى كه با حاج محمد على در ارتباط بودهاند، از جمله مرحوم والد كه در يك سفر زيارتى عمره با او بودند؛ همگى آثار صفا و صميمت، خلوص و صدق، محبت شديد به اهل بيت (ع)، خدوم بودن او در سفر و حضر را باور داشته و گاه ستوده و تصديق نمودهاند.
تشرفات فراوان او را بعضى تا بيش از چهل مرتبه بر شمردهاند. او تشرف خويش را در سرزمين عرفات- كه ظاهراً در سال ١٣٥٣ شمسى اتفاق افتاده- براى برخى از علماى قم اينگونه نقل كرده است:
اولين سالى كه به مكه مشرّف شدم، از خدا خواستم بيست سفر به مكه بيايم تا بلكه بتوانم امام زمان (ع) را هم زيارت كنم. بعد از سفر بيستم، خداوند متعال منّت نهاد و موفق شدم سفرهاى ديگرى هم به زيارت خانه خدا بيايم.
ظاهراً سال ١٣٥٣ بود به عنوان كمكى كاروان از تهران رفته بودم، شب هشتم از مكه به عرفات آمدم تا مقدمات كار را فراهم كنم كه فردا شب وقتى حاجىها همه به عرفات مىآيند از جهت چادر و وضع مكان نگران نباشند.
شرطهاى از مأموران سعودى آمد و گفت: آقا چرا الان آمدى؟ هنوز كسى نيامده است. گفتم: براى اينكه مقدمات كار را آماده كرده باشم. گفت: پس امشب بايد خواب نروى، گفتم چرا؟ گفت: به خاطر آنكه ممكن است دزدى بيايد و دستبرد بزند.
گفتم: مانعى ندارد و بعد از رفتن شرطه تصميم گرفتم، شب را نخوابم. براى انجام نافله شب و دعاها وضو گرفتم و مشغول نافله شدم. نيمههاى شب بود بعد از نماز شب، حالى پيدا كردم، و در همين حال بود كه سيد بزرگوارى درب چادر آمد و بعد از سلام وارد شد، و نام مرا برد. من از جا بلند شدم، پتويى چند لا كردم و زير پاى آقا افكندم.
آقا نشستند و فرمودند: چايى درست كن و من متذكر شدم كه همه اسباب چايى را آوردهام ولى چايى نياوردهام: عرض كردم: آقا اتفاقاً چايى نياوردهام و چقدر خوب شد كه شما تذكر داديد، زيرا فردا مىروم و براى مسافرين چايى تهيه مىكنم. آقا فرمودند: شما آب روى چراغ بگذار تا من چاى بياورم.
از خيمه بيرون رفتند و مقدارى چايى در حدود هشتاد الى صد گرم آوردند و به دست من دادند. وقتى دم كردم به قدرى معطر و شيرين بود كه من يقين كردم آن چايى از چايىهاى دنيا نمىباشد. اتفاقاً عطش هم داشتم، وقتى خوردم لذت خوبى براى من داشت.