ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٣ - يهود و مسئله قتل عبدالله؛ پدر پيامبر (ص)
اتاق و در اختيار آن مخدرات هست نزد تو بياورم»، تا اينكه جلودى پذيرفت.
امام وارد اتاق شدند و به آن مخدّرات امر فرمودند كه هركدام جز يك پيراهن برتن، آنچه كه دارند، اعم از زيورآلات، خلخال، گوشواره و حتى مقنعههاى روى سرشان را به همراه تمام اثاثيه خانه به جلودى دادند.
از اين واقعه مدتها گذشت تا اينكه حضرت امام رضا (ع) به خراسان تشريف آوردند و به اصطلاح ولىعهد مأمون عباسى شدند، و مأمون دستور داد كه تمام اطرافيان و درباريان با آن حضرت بيعت كنند. همه بيعت كردند، جز نفرات معدودى كه يكى از آنها همين جلودى بود.
مأمون عباسى آن چند نفر را به جرم عدم بيعت با امام رضا (ع) به زندان افكند. جلودى با آن سابقه ننگين و با آن دشمنى و هتك حرمتى كه نسبت به امام رضا (ع) روا داشت، و با آنكه با آن حضرت از بيعت هم سرباز زد، مورد لطف و عنايت و عفو حضرت رضا (ع) قرار گرفت؛ به اين ترتيب كه يك روز بعد از زندانى شدن جلودى، مأمون به خدمت امام هشتم (ع) شرفياب شد، و موضوع زندانى شدن آن چند مخالف و از جمله جلودى را به ايشان عرض كرد، و سپس دستور داد كه زندانيان احضار شوند.
حضرت امام رضا (ع) كنار مأمون نشسته بودند كه از دور چشمشان به جلودى افتاد. با وجودى كه آن حضرت (ع) از ظلم و ستم آن شخص دلآزرده شد، و مورد چپاول و هتك حرمت او قرار گرفته بودند، و بالاخره مىدانستند كه جلودى با ايشان دشمنى آشكار دارد، با تمام اينها جلودى را عفو كردند و با لطف و مرحمت خويش از گناهان او چشم پوشيدند، و به همين جهت به مأمون رو كردند و با صورت گشادهاى فرمودند: «اين پيرمرد جلودى را به من ببخش و آزادش كن»، مأمون با صداى آهسته عرضه داشت: اين همان است كه دختران پيغمبر را آزرده و خانه شما را چپاول كرده است!
اما جلودى از آن كينه و بغضى كه نسبت به حضرت رضا (ع) داشت، گمان برد كه آن حضرت عقوبت و مجازاتش را از مأمون مىخواهند، از اين رو به مأمون گفت: تو را به خدا و به خدمتگزارىام به پدرت هارون، سوگند مىدهم كه خواهش اين آقا را نسبت به من نپذيرى!
مأمون كه وضع را چنين ديد، از بزرگوارى امام رضا (ع) و خباثت جلودى در شگفت شد و به جلودى گفت: نه به خدا سوگند خواهش اين آقا را نسبت به تو عملى نمىكنم. سپس به دژخيم خودش دستور داد گردنش را بزند[١].
پىنوشتها:
[١]. امين، سيّد محسن، اعيان الشيعه، ج ١، ص ٤٢.
[٢]. علامه مجلسى، بحار الانوار، چاپ جديد، ج ٤٩.
يهود و مسئله قتل عبدالله؛ پدر پيامبر (ص)
نجاح الطايى
يهوديان از ديرهنگام در صدد قتل رسول خدا (ص) بودند؛ چه آن زمان كه در صلب پدرش عبدالله بود و چه زمانى كه در رحم مادرش آمنه قرار داشت، و به ويژه پس از تولّد و بعثت.
١. كاهنان و احبار يهود تلاش كردند تا عبدالله را بكشند. بزرگشان به نام ربيان گفت: غذايى فراهم كنيد و آغشته به سمّ مهلك نماييد و آنرا نزد عبدالمطّلب ببريد. يهوديان چنين كردند و آن را توسّط زنانى كه صورت خود را پوشانده بودند به خانه عبدالمطلب فرستادند.
همسر عبدالمطلب بيرون آمد و خوشامد گفت: آنها گفتند: ما از بستگان عبد مناف و فاميل دور تو هستيم. عبدالمطلب به خانواده اش گفت: بياييد و از آنچه بستگانتان برايتان آورده اند بخوريد. اما همين كه خواستند از آن بخورند، غذا به سخن آمد و گفت: از من نخوريد كه مرا مسموم كرده اند. خانواده عبدالمطلب از غذا نخوردند و به جستجوى آن زنان برخاستند ولى اثرى از ايشان نيافتند. كه اين حادثه يكى از نشانه هاى پيامبرى رسول خدا (ص) است. ٣
٢. بار ديگر گروهى از احبار يهود در لباس تجّار از شام به مكّه آمدند تا جناب عبدالله بن عبدالمطلب- پدر گرامى پيامبر خدا (ص)- را به قتل برسانند. آنها شمشيرهاى آغشته به سمّ، همراه خود داشتند و مترصّد فرصتى مناسب بودند تا نقشه پليدشان را به مرحله اجرا درآورند.
جناب عبدالله به قصد شكار از مكّه خارج شد و يهوديان فرصت را غنيمت دانسته، او را محاصره كردند و خواستند او را بكشند امّا خداوند به وسيله گروهى از بنى هاشم كه از راه رسيدند، او را نجات داد. گروهى از احبار كشته شدند و بعضى ديگر به اسارت درآمدند. ٢
عبدالله بن عبدالمطلب در سن ١٧ يا ٢٥ سالگى به طرز مشكوكى از دنيا رفت.
كازرونى در كتاب خود المنتقى مى نويسد:
٢٤ سال از پادشاهى كِسرى انوشيروان گذشته بود كه عبدالله متولّد شد. وقتى ١٧ ساله شد با آمنه ازدواج كرد و هنگامى كه آمنه به رسول خدا (ص) باردار شد، عبدالله در مدينه وفات كرد. ٤
انگشت اتّهام در وفات عبدالله، متوجّه يهود است و آنها متّهم به مسموم كردن او هستند؛ زيرا آنها بارها در مكّه كوشيدند تا علىرغم موانع او را بكُشند، پس اگر پاى عبدالله به مدينه مىرسيد، چگونه رفتار مىكردند؟!
البتّه هدف، رسول خدا (ص) بود و قربانى، عبدالله!
پىنوشتها:
١. علامه مجلسى، بحار الانوار، چاپ جديد، ج ٤٩.
٢. همان، ج ١٥، ص ٩٠، ٩١.
٣. همان، ج ١٥، ص ٩٠، ٥. ٩١