ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - شرق اسلامى موجد تمدن فردا
همانطور كه مطلع هستيد در سال ١٣٨٤ هشت ميليون دلار از طريق جريانى صهيونيستى در امارات متحده عربى بين هواداران «فرقههاى شيطان پرست» و ناشر تباهى ساكن ايران توزيع كردند. براى تقويت جريان فاسد فرهنگى بين جوانان در ايران.
اما ديگر زمان آن نيست كه بتوانند با اين نوع سلاح جلوى رشد فرهنگ اسلامى را بگيرند، بلكه تنها مىتوانند حركت را كند كنند. اگر در شرق مردان سياسى و نظامى هشيار نباشند، اينها هم با دست خود و ناخواسته روند را كند مىكنند.
اگر براى حوزه فرهنگى خرج نكنند و همه سرمايه مملكت را صرف عرصههاى سياسى، نظامى و اقتصادى بكنند و براى حيطه فرهنگ اهميت قايل نشوند اين نهالى كه مىخواهد رشد كند و بارور شود ضعيف مىشود. آنها بايد متوجه باشند كه تكيه گاه آنها و آنچه ماندگارىشان را تضمين مىكند، حوزه فرهنگى است.
ممكن است تصور شود كه در غرب مراكز مطالعات استراتژيك قوى و فعال و متعدد وجود دارد، اما آنچه بر اين مراكز غلبه دارد وجه سياسى و نظامى گرى است نه وجه فرهنگى.
غرب طى چهارصد سال اخير سه مرحله مهم و اساسى را پشت سر گذاشته است. قرن شانزدهم و هفدهم ميلادى، دو قرن مهم در نضج و رشد تفكر و فلسفه است كه همه بناى غرب روى اين فلسفه و تفكر قرار گرفته است.
قرن هجده در غرب، قرن فرهنگ است. هر چه در حوزه فرهنگ غرب منتشر شده در همين قرن بوده و فرهنگ غربى در اين قرن در جهان منتشر شده است. در قرن نوزده و بيست تمام نيرو و توان غرب صرف تمدن سازى شده. در انتهاى قرن بيستم، تكنولوژى غربى به تمامى خود را ظاهر كرده است. خود غربىها آخرين فيلسوف را «نيچه» مىدانند. يعنى معتقدند فلسفه با فردريد نيچه در غرب پايان يافته و بعد از آن ديگر فلسفه ندارند. به عبارت ديگر يعنى هر چه از قرن شانزدهم به طرف قرن بيستم حركت كردند، از لايههاى زيرين به لايههاى رويى آمدند و درگير سطح زندگى شدند. به طورى كه در حال حاضر «تكنولوژى» مظهر تمام اين جريان است. و هر چه از گذشته فاصله گرفتند در فرهنگ هم به ابتذال رسيدند. به طورى كه الان ديگر ادبيات اصيل، هنر اصيل و موسيقى اصيل در غرب ديده نمىشود. همه به ابتذال رسيده. ادبيات اصيل و هنر اصيل در غرب تبديل به يك جريان خاص شده در حالى كه در گذشته اين ادبيات و هنر و فرهنگ كاملًا جارى و جريان حاكم بوده اما در حال حاضر يك جريان خاص است كه مخاطب خاص و انگشتشمار خود را دارد.
اگر طى دو سده اخير هم غرب، توسط مستشرقين، شرق و فرهنگ شرقى را مطالعه كرده، براى شرقى شدن نبوده است، بلكه براى شناخت شرق و ضربه زدن به شرق بوده. هدف اين مطالعات و بررسىها شناسايى شرق به قصد سلطهجويى بر آنان بوده است.
بايد متذكر شويم كه غرب در قرن بيست و يكم سقوط و ريزش كامل را دارد تجربه مىكند.
اين سقوط و ريزش قبل از اينكه در حوزه اقتصاد و سياست رخ بدهد در حوزه فرهنگ رخ داده است و چنانكه گفتيم، اين سقوط را انديشمندان و متفكران غربى پيش بينى كرده بودند.
به دلايل مختلف و از جمله:
خستگى انسان غربى از «يك سو نگرى» و «مادهگرايى»،
انفعال و ايستايى حاصل از زندگى كسالت آور ماشينى و بىروح،
پاسخ نگرفتن از رويكرد به دنيا و جهان عارى از معنويت، عدم آرامش و بالاخره بحرانهاى چند وجهى، زمينههاى بازگشت و مراجعه به معنويت و شرق و به ويژه اسلام را فراهم آورده است.
اين به معنى ظهور نياز در انسان غربى است.
جان و روح و هسته اصلى معنويت و مذهب در شرق اسلامى و در بين مسلمانان جارى است. ضمن آنكه، توانايى موجود در اين حوزه، مجال تولد فرهنگ و تمدن جديد از شرق را فراهم آورده است. غرب و سردمداران پشت پرده كه عموماً يهودى و صهيونيستاند، ناگزير به گزنيش يكى از اين سه راهاند:
١. مقابله و مقاتله با اين جريان جديد،
٢. تجديدنظر در خود و احياگرى،
٣. سر فرود آوردن در برابر شرق و تاريخ جديد.
چنانكه گفتيم امكان و استعداد احياگرى در غرب وجود ندارد. بنيه لازم براى اين امر موجود نيست.
خوى استكبارى و شيطانى نيز غرب يهودى را از تسليم شدن در برابر شرق تاريخ جديد منع مىكند لذا، راه ميانه را راه خود فرض كردهاند. مجادله، مقابله و مقاتله با شرق، فرهنگ اسلامى و انسان مسلمان. همان كه امروزه با همه وجوه آن روبرو هستيم. و اين خود وجه ديگرى از كينجويى غرب عليه اسلام و مسلمانان و به ويژه شيعيان است.