ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٩ - شرق اسلامى موجد تمدن فردا
«آلدوسهاكسلى» انگليسى را مىبينيم كه نويسنده و شاعر بودند و از وضعيتى كه غرب دارد تجربه مىكند آگاهى داشتند و با نوعى اظهار انزجار و نفرت و هشدار، آن را تذكر مىدانند و اعلام مىكردند كه اين روند به سقوط و انحطاط غرب مىانجامد. آنها آينده غرب را در قالب نمايش نامهها و داستانها تصوير مىكردند.
براى مثال فردى مثل «آلدوسهاكسلى» نمايشنامهاى مىنويسد به نام «دنياى قشنگ نو» كه رمانى تخيلى است. در آن تصويرى از آينده غرب ارائه مىدهد. شهرى را تصوير مىكند كه همه چيز در آن مرده؛ شعر مرده، مذهب مرده، هنر مرده، كليسا نابود شده، انجيل و كتاب مقدس نابوده شده و براى عشق و مهر هم جايى وجود ندارد. و بشر تبديل شده به موجودى مكانيكى و ماشينى.
اين اثر، عصر غلبه كامل تكنولوژى بر بشر را نشان مىدهد. اين غلبه تا آنجا پيش رفته كه انسانها هم توسط كارخانهها ساخته مىشوند و سرنوشتشان در ميان دستگاهها رقم مىخورد.
در آنجا انسانهايى در گروههاى گاما، بتا، آلفا، ساخته و تحت تأثير عوامل شيميايى به وجود مىآيند، شغل پيدا مىكنند، بىآنكه هيچ ذوق وشعر و هنر و اختيارى داشته باشند. اين اثر تصويرى از آينده غرب مىدهد.
در بيشتر آثارى كه به افول غرب و تباهى تمدن آن اشاره كردهاند علت اصلى انحطاط را عموماً انحطاط اخلاقى مىدانند. و مشى سكولار كه در غرب غالب شده و به همه چيز رنگى دنيايى و مادى زده است.
طى چهارصد سال گذشته، غرب تقدس زدايى از عالم را پيشه كرده. هر چه امر دينى و اسطورهاى و مقدس بوده كنار زده، از آن سلب حيثيت كرده و نگاهى صرفاً ماترياليستى را پذيرفته است.
در تفكر، حق را كنار زده و تفكر اومانيستى و انسان مدارى را به جاى آن گذاشته است. شريعت اديان را كنار گذاشته و ليبراليسم را در اخلاق جارى كرده و احكام انسانى را به جاى احكام آسمانى گذارده، زندگى و مشى در معنا را رها كرده، لذتجويى تامّ و تمام را جايگزين كرده است و اين افراد هنرمند و خردمند مىديدند كه تقدس زدايى از عالم، سلب حيثيت معنوى از انسان و طبيعت و ليبراليسم در اخلاق، خواهى نخواهى به انحطاط مىانجامد.
شايد وضع جهان غرب در زمان شاعر آلمانى، «گوته» اين چنين كه امروز هست، نبوده، اما اين شاعر و ساير انديشمندان در آينه دل خود مىديدند كه چه اتفاقى خواهد افتاد.
امروزه ما مىبينيم كه بيمارى قوم لوط، بيمارى فراگير در غرب است تا آنجا كه كليسا هم به آن رسميت مىبخشد و انجمنهاى رسمى هم آن را مىپذيرند و حتى براى ازدواج دو همجنس باز مجوز صادر مىكنند.
شايد آن روز تصور نمىشد كه غرب و انسان غربى به شيطان پرستى برسد. به غلبه جادو و سحر در همه مناسباتش برسد. شايد آن روز نمىدانستند كه موسيقى غرب با گذار از سبك كلاسيك خود با همه ويژگىهايى كه داشت، روزى به موسيقىهاى مبتذل و پستِ «متال» و «رپ» برسد همان كه ابزارى براى غلبه شيطان به تار و پود انسان شده است. اما انديشمندان با روشنى دلشان مىديدند كه اين روند به سقوط غرب مىانجامد.
فلاسفه تاريخ جزو گروه دومى هستند كه به آينده غرب، انديشمندانه پرداختهاند. گروه اول شاعرانه به اين موضوع پرداختند، گروه دوم انديشمندانه موضوع را بررسى كردهاند.
فيلسوف تاريخ، «توين بى» مىگويد:
شايد فقط خدا مىتواند غرب را نجات بدهد و راهى جز بازگشت به كليسا و مذهب براى غرب وجود ندارد.
يعنى او مىديد كه چه اتفاقى دارد مىافتد. يا فيلسوف تاريخ، «اشپنگلر» كه كتابى مىنويسد به نام انحطاط غرب و عنوان اين كتاب در غرب در بين فلاسفه تاريخ مشهور است. بنابراين مىتوان ديد كه در بين فلاسفه غرب هم خبر از آينده و انحطاط غرب آمده است.
در بين ايدئولوگهاى سياسى هم به نوعى اين پيش بينى و خبر از انحطاط محتوم