ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٤ - صلاى غم
دو داستان كه پرتوى از عنايات و كرامات سيدالشهداء (ع) به سخنوران مىباشد، دعوت مىكنيم.
هر چند اين دو شخصيت معروف حضور خوانندگان بوده و مستغنى از معرفى مىباشند با اين حال معرفى كوتاهى شدهاند.
صلاى غم
عباس كِى منش، متخلص به مشفق كاشانى از شاعران برجسته معاصر در ١٣٠٤ در كاشان به دنيا آمد و تحصيلات خود را تا درجه كارشناسى ارشد در رشته حسابدارى و بودجه در دانشگاه تهران ادامه داد و نزديك چهل سال در وزارت فرهنگ- آموزش و پرورش- با سمتهاى آموزگارى، دبيرى و سازمان ادارى در كاشان و تهران خدمت كرد. استاد پس از افتخار بازنشستگى فعاليتهاى خود را عمده در حوزه شعر متمركز كرد و در طول دوره خدمات ادبى و انقلابىاش به خاطر عرضه آثارى فاخر، دهها لوح تقدير را از آن خود ساخت. عضويت در شوراى شعر سازمان صدا و سيما از مسئوليتهاى وى بوده است. مجموعه آثار استاد اعمّ از سرودهها، گردآوردهها و كارهاى مشترك به ٣١ اثر مىرسد كه در اين ميان صلاى غم، سرود زندگى، آذرخش، آيينه خيال و پنجرهاى رو به آفتاب قابل ذكر است.
با آرزوى سلامتى و تندرستى براى استاد مشفق كاشانى جريان سُرايش تضمين شعر جاودانه محتشم كاشانى در دوازده بند را به نام «صلاى غم» از زبان ايشان مىشنويم. صلاى غم، داستان دل انگيز شفاى مشفق جوان از يك بيمارى مهلك به عنايت سالار شهيدان است. لازم به يادآورى است كه اين منظومه در سال ١٣٢٣ براى اولين بار توسط كتابفروشى اسلاميه و در سال ١٣٦٦ به همت سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى و با مقدمه استاد محمود شاهرخى به چاپ رسيده است.
من در زمان نوجوانى به بيمارى تورّم كيسه صفرا مبتلا شدم. شدت بيمارى آنچنان بود كه تقريباً تمام پزشكان از من نااميد شده، در نهايت به پدرم گفتند:
ميرزا! ما كارى نمىتوانيم بكنيم.
مرحوم پدر جزو مؤسّسان هيأت ابوالفضل (ع) كاشان بود. هر سال كه دسته اين هيأت در كاشان به راه مىافتاد بىنظير بود. پدر اعتقاد محكمى به اهل بيت (ع) داشت و به قولِ خودش «چهل سال پاى منبر سيدالشهداء (ع) سينه زده بود.»
در همان شرايط كه من از شدت بيمارى چيزى نمىتوانستم بخورم و از شدتِ درد، فرش را گاز مىگرفتم؛ پدرم آمد و گفت: «من چهل سال است كه در عاشورا براى امام حسين (ع) و اهل بيت (ع) عزادارى كردهام؛ اگر امشب امام حسين پسرم عباس را شفا ندهد و به ما برنگرداند، من ديگر كارى با آنها ندارم، اما اطمينان دارم كه عباس حتماً خوب خواهد شد»- و اين جمله را خيلى محكم گفت- آن زمان در كاشان مرسوم بود كه حاجتمندان در شب تاسوعا به چهل منبر شمع مىزدند. نيم ساعتى كه از رفتن پدر گذشت من احساس كردم كه درد، ذره ذره دارد از بدنم بيرون مىرود، بلند شدم و گفتم: «گرسنهام!» مادرم با تعجب و تحير پرسيد: «گرسنهاى؟ بيا داروهايت را بخور» اما من دوباره گفتم: «گرسنهام» و شروع كردم به غذا خوردن، حدود دو ساعت بعد پدر آمد و گفت: «عباس خوب شد، مىدانستم اين خانواده كسى را بىجواب نمىگذارند». آنگاه رو به من كرده و گفت: «بايد براى امام حسين (ع) كارى بكنى»- و منظورش اين بود كه بايد شعرى بگويى- گفتم: «پدر! من تازه در خطّ شاعرى افتادهام و اين قدر قدرت ندارم كه در شأن و مقام سيدالشهداء شعرى بگويم» اما پدر با تحكّم گفت: «چرا مىتوانى و بايد اين كار را انجام بدهى». آن شب خواب ديدم در مدرسه و سرِ كلاس هستم، مستخدم مدرسه آمد و گفت:
«آقا سيد محمّدحسين- مدير مدرسه-