ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٠ - حجّت موجه ما
حجّت موجه ما
اسماعيل شفيعى سروستانى
در ميان همه مباحثى كه مطرح مىشود، خواه از سوى اهل ايمان و خواه از سوى اهل كفر و نفاق، چه در گذشته و چه امروز، چيزى پنهان است كه مهمترين و بيشترين تأثير را در كلام دارد. چيزى كه اگرچه دربارهاش حرفى زده نمىشود؛ اما همگان آن را يك امر بديهى فرض مىكنند. چيزى كه مبنا، شاخص، شالوده و پايهاى است كه بقيه مطالب بايد مبتنى بر آن بنا شود، يعنى حجت، به مفهوم دليل و بايد توجه داشت كه هيچ يك از امور و مناسباتى كه انسان به انجام آن مبادرت مىكند خالى از حجت نيست. ذكر اين نكته ضرورى است كه در اينجا مفهوم عام از حجت مورد نظر است؛ همان كه با كلمات مختلف بيانش مىكنيم: شاخصى كه راه را تشخيص مىدهد، معيارى كه به كار گرفته مىشود، قولى كه بدان احتجاج مىورزيم و بالاخره الگويى كه متناسب با آن رفتار فردى و جمعى خود را سامان مىدهيم.
پس همه اين كلمات حجتهايى هستند كه انسان با تمسك بدآنها عمل و قول خود را به مدد آن قابل توجيه و مورد قبول عقول مردم يا دست كم خودش مىسازد و اين امر، يعنى حركت مبتنى بر يك دليل كه نشان دهنده وجه تمايز ميان انسانها مىشود.
معمارى كه براى سكونت مردم بنايى مىسازد، هم در نحوه قرار گرفتن مصالح بر روى هم، قول و عمل خود را متكى به يك حجت و دليل مىكند و هم در هيأت كلى، شاكله ساختمان، موقعيت جغرافيايى و نسبتش را با محيط پيرامون، متكى به يك حجت و دليل مىكند. به همان سان كه پزشكى يا معلمى تلاش مىكند كه همه اعمال و اقوال خود را در آنچه كه مىسازد يا از بين مىبرد، متكى به يك حجت و دليل نمايد.
اين سخن ناظر بر اين مطلب است كه بشر تا زمانى كه از دايره اهل عقل در هر رتبهاش خارج نشده باشد، هيچ عملى را بدون دليل و حجت مرتكب نمىشود. اما، بايد توجه داشت كه گاهى غرايز، حجت مىشوند و بسان قاضى، حاكم و حجتى، سايه خود را بر اعمال مردم مىافكنند. وقتى صفات بهيمى و حيوانى حاكم و مستولى بر وجود آدمى مىشوند، حجت انسان غرايز اوست و همين حجت نيز جايگاه اين انسان در پهنه هستى مقصد و طريق رفتنش را معلوم مىسازد، چنان كه خوردن و آشاميدن و دفع شهوات بتمامه مقصد مىشود و استفاده از انواع و اقسام ادوات به صورت موجهع و غيرموجه طريق.
اما اگر امكان گذر از دوران حيات بهيمى و حيوى فراهم آيد و انسان متمكن در ساخت انسانى شود، در پله نخست عقل جزوى دايره مدار امور او مىشود و اين عقل، تدبيرگر همه كنشها و واكنشهايش مىگردد. اگر چه انسان گرفتار در ساحت عقل حيوى كه همان تدبير و تأمل در امور ساده حيات است، تفاوت چندانى با آنكه متمكن در ساخت حيوى است ندارد، ليكن حفظ پارهاى مقررات و قوانين، تنظيم پارهاى معادلات و