ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٢ - ميهمان آفتاب
وحكايت سفر او به نقطه حساس رسيده بود. دوست مى داشت هر چه زودتر، رمز اين راز را بداند و نامه سر بسته اين قصه را بخواند. به راستى اين آقا كيست و در اين خانه چه خبر است؟ كم كم داشت به آن چه كه حدس مى زد نزديك مى شد. آيا اين سيّد سراسر نور، همان كعبه آرزوها، و امام زمان من است؟ آيا به شرافت ابدى ديدار او و سعادت همسايگى او دست يافته ام؟ در امواج طوفانى اين افكار شيرين، غرق شده بود كه صداى بانو را شنيد كه مى گفت:
به شما مى فرمايند: با مسايل اعتقادى شريكان و همراهانت با خشونت برخورد مكن. با آنها به مباحثه و مجادله مپرداز. آنها در ظاهر با تو صميمى و دوستند، ولى در باطن دشمن تو هستند! با آنها مدارا كن و راز دل نگه دار و از اين گفت و گو نيز با خبرشان منما.
از اين كه در شروع گفت وگويش به من گفت: «مى فرمايند: ...» شگفت زده شدم و پرسيدم: چه كسى مى فرمايند؟ با هيبتى خاص، اخم كرده و گفت: خودم مى گويم.
و من به خاطر هيبتى كه از آن زن در دلم افتاد، جسارت و جرئت آن را در خود نيافتم كه او را به اول صحبت خودش برگردانم و بگويم كه شما خودتان گفتيد: «مى فرمايند».
از اين جهت پرسيدم: كدام دوستان وهمراهان را مى گوييد؟ من گمان كردم، منظورش دوستان هم كاروانى است كه از اصفهان همراه ايشان براى حج به سمت مكه حركت كرديم.
او گفت: منظورم شركاى اصفهانى است كه فعلًا در همين خانه با تو به سر مى برند. او راست مى گفت. با همين همراهان، اختلافى در مسايل اعتقادى و دينى داشتيم و در اصفهان كه بوديم، شكايت مرا به نزد حاكم برده بودند و خبر آن نيز به من رسيده بود. و چون جان خود را در خطر ديدم، مدتى خود را پنهان ساختم.
ديگر روز به آن بانو گفتم: از ارتباط ونسبتى كه با صاحب اين خانه دارى برايم بگو. گفت: من خادمه امام حسن عسكرى (ع) بوده ام و در منزل ايشان خدمت مى كردم. گفتم: مرا پرسشى است، تو را به خدا سوگند كه پرسشم را پاسخ بدهى و پير زن منتظر شد كه من سؤالم را طرح كنم.
گفتم: آيا حضرت غايب (ع) را به چشم خويش ديده اى؟
گفت: اى برادر، من او را نديده بودم؛ زيرا وقتى از سامرا به دليلى عازم كشور مصر شدم خواهرم نرجس خاتون به حضرت قائم (عج)، باردار بود و امام عسكرى (ع) به من فرمودند: تو حضرت غايب (ع) را خواهى ديد، و همان گونه كه به من خدمت كردى به او نيز خدمت خواهى كرد. تا اين كه بعد از بيست سال زندگى در مصر امسال قبل از مراسم حج، مردى از خراسان كه خوب عربى نمى دانست در مصر به ديدنم آمد و سى دينار (طلا) به عنوان هزينه سفر برايم آورد. و از حضرت غايب (ع)، فرمان آورده بود كه قبل از فرارسيدن زمان حج، از كشور مصر به سمت مكه حركت كنم ومن به عشق ديدار او راهى مكه شدم و در اين خانه سكنى گزيدم.
ابوالحسن كه اين سخنان را از او شنيد به خاطرش رسيد آن شخص نورانى را كه شب ها مى بيند، همان يوسف زهرا (ع)، است.
اما موقعيت حساس بود و همه از مخالفان بودند. آن زن هم گويا وظيفه داشت كه مبهم و همراه با تقيه گفت و گو كند ولى قضيه از روز هم روشن تر بود.
ده سكه نقره براى اداى نذر، كنار گذاشته بودم؛ زيرا نذر كرده بودم، ده سكه در (مقام ابراهيم) بيندازم. شش عدد از آنها از سكه هايى بود كه مأمون بعد از قبول ولايت عهدى از سوى امام رضا (ع) به نام آن حضرت زده بود [و با گذشت چند دهه و مرگ مأمون عباسى، لعنةالله عليه، آن سكه ها هم از دور خارج شده بودند، اما بالاخره نقره بود و شغل من اقتضا مى كرد و برايم ممكن مى نمود كه بتوانم شش سكه از سكه هاى رضوى را جمع كنم].
ناگهان به نظرم رسيد كه خوب است اين ده سكه را به فرزندان حضرت فاطمه (س) بدهم كه ثواب آن هم بيشتر است. پس بهتر است آنها رابه آن بانو بسپارم تا به آن بزرگوار برساند. گفتم: اين ده سكه را شما به يكى از فرزندان حضرت فاطمه زهرا (س) برسانيد و البته مى دانستم كه سكه ها را به همان آقايى كه شب ها به طور معجزه آسا وارد خانه مى شوند، خواهد داد. او سكه ها را گرفت و به اتاق بالايى رفت، مدتى طول كشيد، تا برگردد.
همين كه برگشت ده سكه را جلو من گذاشت امّا سكه ها، سكه هاى قبلى نبود يعنى آن شش تايى كه به نام امام رضا (ع)، ضرب شده بود برداشته شده و شش تاى معمولى به جاى آن گذاشته بودند. گفت: فرمودند: ما را در اين سكه ها حقى نيست، همان جايى كه نذر كرده اى بينداز، اما سكه هايى را كه به نام جد ما ضرب شده برداشتيم