ماهنامه موعود
(١)
شماره پنجاه و ششم
١ ص
(٢)
فهرست
١ ص
(٣)
موجب بقا!
٢ ص
(٤)
چرا اين همه گفت وگو از آخرالزّمان؟
٤ ص
(٥)
شعر و ادب
٨ ص
(٦)
اينجا
٨ ص
(٧)
زلال نگاه
٩ ص
(٨)
دستان تنها
٩ ص
(٩)
چشم هاى منتظر
٩ ص
(١٠)
از ميان خبرها
١٠ ص
(١١)
فاجعه كاظمين از نشانه هاى آخرالزّمان بود!
١٠ ص
(١٢)
جلوى آخرالزّمان را نگيريد!
١٠ ص
(١٣)
نيروهاى هوايى آمريكا به دنبال موافقت بوش با برنامه هاى تسليحات فضايى است!
١١ ص
(١٤)
اسرائيل زمين هاى غزه را آغشته به مواد سمى كرده است
١٢ ص
(١٥)
اظهارات پت رابرتسون مبنى بر قتل هوگو چاوز به دليل همراهى با مسلمانان
١٢ ص
(١٦)
نوام چامسكى تخليه غزه يك طرح توسعه طلبانه است
١٣ ص
(١٧)
نشانه هاى بحران
١٤ ص
(١٨)
در آستانه ظهور
٢٠ ص
(١٩)
شمارش معكوس
٢٢ ص
(٢٠)
1 ملاحم و فتن
٢٣ ص
(٢١)
2 شمارش گر معكوس
٢٣ ص
(٢٢)
3 علايم حتمى
٢٤ ص
(٢٣)
4 خروج سفيانى
٢٤ ص
(٢٤)
5 ويژگى هاى سفيانى
٢٥ ص
(٢٥)
6 كارنامه سياه سفيانى
٢٨ ص
(٢٦)
آخرالزّمان دوره پايانى دنيا
٣١ ص
(٢٧)
قيام موعود و پايان طغيان يهود
٣٢ ص
(٢٨)
آخرالزّمان در يهوديت و مسيحيت
٣٤ ص
(٢٩)
آخرالزمان يهودى
٣٤ ص
(٣٠)
آخرالزمان مسيحى
٣٥ ص
(٣١)
آخرين حجّت، واپسين منجى
٣٦ ص
(٣٢)
1 حجّت در لغت
٣٦ ص
(٣٣)
2 حجّت در قرآن و روايات
٣٦ ص
(٣٤)
شوق وصال
٤٠ ص
(٣٥)
شعر تنهايى
٤٠ ص
(٣٦)
چند رباعى
٤٠ ص
(٣٧)
باران عشق
٤١ ص
(٣٨)
آستان عشق
٤١ ص
(٣٩)
چرا كارگردانان به مقوله آخرالزّمان نمى پردازند؟
٤٢ ص
(٤٠)
درمانده از رفتن
٤٦ ص
(٤١)
ميهمان آفتاب
٥٠ ص
(٤٢)
آخرالزّمان و شاعران معاصر
٥٤ ص
(٤٣)
1 آشفتگى جهان
٥٤ ص
(٤٤)
2 بى ثباتى زمين
٥٤ ص
(٤٥)
3 نابه سامانى انسان
٥٥ ص
(٤٦)
4 هجوم فتنه ها
٥٥ ص
(٤٧)
جهان در بحران
٥٨ ص
(٤٨)
آب و هوا
٥٩ ص
(٤٩)
فقر
٥٩ ص
(٥٠)
جمعيت
٥٩ ص
(٥١)
منابع زيرزمينى
٥٩ ص
(٥٢)
انقراض گونه هاى زيستى
٥٩ ص
(٥٣)
در هر گوشه جهان كسانى
٦٠ ص
(٥٤)
پيشگويى هاى آينده نزديك
٦٠ ص
(٥٥)
سال 2006
٦٢ ص
(٥٦)
سال 2008
٦٢ ص
(٥٧)
آخرالزّمان و آينده جهان در آينه كتاب
٦٣ ص
(٥٨)
1 آخرالزمان در آيينه روايات
٦٣ ص
(٥٩)
2 آينده بشر و پايان جهان
٦٣ ص
(٦٠)
3 آينده جهان در سايه حكومت اسلامى حضرت مهدى (عج)
٦٣ ص
(٦١)
4 آينده جهان (دولت و سياست در انديشه مهدويت)
٦٣ ص
(٦٢)
5 اوضاع در آخرالزّمان
٦٤ ص
(٦٣)
6 پايان تاريخ ليبرال دموكراسى (يا حكومت جهانى حضرت مهدى (عج)؟
٦٤ ص
(٦٤)
7 سپيده دم ظهور (بررسى نشانه هاى ظهور حضرت ولى عصر (عج))
٦٤ ص
(٦٥)
8 علامات الظهور (دراسه و تحليل)
٦٤ ص
(٦٦)
دجال، شيطان پرستان و شمارش معكوس براى پايان جهان
٦٥ ص
(٦٧)
ضد مسيح(Anti Christ)
٦٥ ص
(٦٨)
دو نماينده از سوى خداوند
٦٦ ص
(٦٩)
دوران بدبختى هاى بزرگ
٦٦ ص
(٧٠)
جنگ نهايى آرمگدون و پايان بدبختى
٦٦ ص
(٧١)
شمارش معكوس براى آخرالزمان (آپوكاليپس)
٦٦ ص
(٧٢)
نكته پايانى
٦٦ ص
(٧٣)
ارمغان شعبان
٦٨ ص
(٧٤)
پرسش شما، پاسخ موعود
٧٠ ص
(٧٥)
الف) مطالب كلى امامت
٧٠ ص
(٧٦)
ب) دست آوردهاى قيام امام عصر (عج)
٧٠ ص
(٧٧)
اضطراب هاى آخرالزّمانى سال 2000
٧٢ ص
(٧٨)
اخبار نگرانى هاى قبل از آغاز هزاره جديد
٧٢ ص
(٧٩)
اخبار جالب توجه
٧٣ ص
(٨٠)
معجزات امام زمان (ع)
٧٦ ص
(٨١)
1 حقّ پسرعموها
٧٦ ص
(٨٢)
2 شمشير فراموش شده
٧٦ ص
(٨٣)
3 عزل خادم معصيت كار
٧٦ ص
(٨٤)
4 پانصد درهمى كه بيست درهم كم داشت
٧٦ ص
(٨٥)
5 دستبند قلابى
٧٦ ص
(٨٦)
6 نياز به كفن
٧٦ ص
(٨٧)
7 دكان ها به جاى قرض
٧٦ ص
(٨٨)
8 كتمان نيابت به فرمان امام (ع)
٧٧ ص
(٨٩)
9 نهى از زيارت كاظمين
٧٧ ص
(٩٠)
10 نام و نسب غيرواقعى
٧٧ ص
(٩١)
11 چرخاندن انگشت و بيان حاجت
٧٧ ص
(٩٢)
12 درخواست نانوشته
٧٨ ص
(٩٣)
13 تغيير توقيع بر اساس سؤال جديد
٧٨ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٩ - درمانده از رفتن

به چشم نمى آيد. امّا همه جا حاضر است مادر؛ همه جا ....

لحظه اى بعد، وقتى محبوبه، پشت سر مادرجان، از اتاق بيرون رفت و در را پشت سرش بست، انگار كه سنگينى اين اندوه ناگهانى را روى قلب رنجور او گذاشت و رفت. پس صدايش را رها كرد تا به دور از چشمانى كه از نيمه شب تا حال، نگران و ترحّم آميز به او خيره شده بود، خويش را خالى كند. هق هق صدايش بلندتر شد، از پشت پرده اشك تصوير تار ماه را ورانداز كرد و بريده بريده گفت: آقاى مهربانم! آقاى مهربانم! من چهارسال تمام هرشب چهارشنبه مهمان تو مى شدم. مولا! همه مرا به عنوان عاشق و دوستدار تو مى شناسند. مپسند كه اينطور ناگهانى، پاهايم خشك و از كار افتاده شود. هرچند اگر خواست خدا اينه، من حرفى ندارم. امّا فقط بگو، چطور از اين به بعد با اين پاى عليل، جمكران بيايم. با اين پاى عليل كه هميشه يك نفر بايد مواظبم باشد. مرا اينطرف و آنطرف ببرد. مرا بنشاند. بخواباند. كنارم باشد ... همانطور كه مى گريست به زحمت بالش هايى را كه محبوبه براى نماز پشت احمد گذاشته بود، عقب راند و دراز كشيد. قطرات داغ اشك برگونه هايش جارى شده بود و او فارغ از همه چيز و همه كس، با دلى سرشار از اندوه و ناله، فقط ناله مى زد و زمزمه مى كرد:

يا صاحب الزمان! اين پاها كه هميشه در حريم مسجد تو قدم زده اند، حالا بى مصرف شده اند. آنقدر كه حتى براى حركت كمرم هم سنگينى مى كند. خودت به دادم برس. كمكم كن. نگذار وبال گردن اهل خانه شوم. نگذار خجالت زده شوم ... آقاجان! از تو خوبتر كسى را سراغ ندارم همانطور كه از خودم دلشكسته تر، كسى را نمى شناسم ...

حالا ديگر به دنبال گريه هاى فراوان، لبانش به شوره زارى خشكيده تبديل شده بود كه كمترين قطره اى آن را به شدّت مى سوزاند. و او با صدايى كه از اندوه به بغضى غريب تبديل شده بود، آرام زمزمه كرد:

مولاجان! به ما گفته اند كه ما صاحبى داريم، به مراتب مهربان تر، بزرگ تر، ... دلسوزتر از آنكه فكرش را بكنيم ... درياب مرا كه سخت به تو محتاجم ... درياب مرا ... درياب مولا ...

و رفته رفته، احساس خستگى همه وجودش را دستخوش سستى و گرفتگى قرار داد. پلك هاى خيس اشكش خسته تر از آن شده بود كه بتواند خود را سر پا نگه دارد ... پلك ها روى هم افتادند ... و بدنش بى حس، چون پاهايش شد ... و او فارغ از همه هياهوها و رود پر خروش زندگى كه با درآمدن آفتاب، در كوچه و خيابان جريان مى يافت، به خواب نرم و دلچسب و آرامش بخشى فرو رفت. خوابى كه شايد دوست داشت، هيچ گاه از آن بيدار نشود ....

نور خيره كننده اى فضاى محقّر اتاق را روشن كرده بود. با خود فكر كرد مگر به اين زودى ظهر شد. هميشه اين سرظهر، آفتاب تا وسط اتاق پهن مى شد. امّا حالا، اين نور، از يك نقطه خاص، به تمام نقاط، منتشر مى شود. خوب كه دقّت كرد، خورشيد را ديد كه با همه هيبتش در كنار او طلوع كرده بود .. و ميان آنهمه نور، مردى خوش سيما را يافت كه عصايى در دست، آن را به طرف احمد، دراز كرد و نگاه نافذ و مهربانش را سمت او دوخته بود. احمد، مات و مبهوت اوّل به عصا، سپس به پاهاى خشكيده خود نگريست و در همين حال، صدايى كه آرامش در آن موج مى زد را شنيد كه فرمود:

برخيز!

احمد با استغاثه سركج كرد و پاسخ داد:

آقا! نمى توانم. پس مرد بار ديگر فرمود:

مى گويم، برخيز!

احمد به پاهاى خود اشارتى كرد و ملتمسانه جواب داد.

نمى توانم.

و اينجا بود كه احمد، دستان پرمحبّت و گرمى را احساس كرد كه دستان او را چون كودكى خرد، در ميان حمايت دست هاى مردانه خود داشت. قلبش روشن و دلش آرام شد. انگار آرامش و محبّتى بى نظير همه وجودش را فراگرفته بود و به دنبال اين تماس و احساس شيرين با حركت دستان آسمانى، در جاى خود، جابه جا شد ... بدنش هنوز سست و ناتوان بود. مثل همان نيم ساعت پيش كه تازه به خواب رفته بود. چشمانش را فشرد و آرام از هم گشود. نور توى چشمش سوزن زد. پلك هايش را روى هم گذاشت و فشرد. لحظه اى بعد بار ديگر باز كرد. به اطرافش نگريست. به پهلو غلتيد ... امّا چه مى ديد؟ خدايا! بار ديگر به پشت دراز كشيد. با ناباورى پاهايش را جمع كرد و دوباره دراز كرد. تمثال خورشيد، در ذهنش تداعى شد ... روى پاها، ايستاد. بله، اين همان پاهايى بود كه چون چوب خشكى مانده بود ... خم شد. راست شد. لختى دور اتاق دويد ... نمى دانست از خوشحالى چه كند. دلش مى خواست فرياد بزند و همه اهل خانه را در اين شادى سهيم كند. امّا ترسيد، براى مادرش. بايد كم كم همه را آماده دريافت اين نور بر قلبشان مى كرد ....

عقربه ها، روى ساعت ١٠ صبح، ميخكوب شده بودند. جمعيّت عاشقان حضرت ولى عصر (ع) در رفت و آمد بودند. در خانه باز بود و دود اسفند و ذكر صلوات و دعا همه جا را پركرده بود. اصغرآقا بعداز مادرجان و محبوبه و بچّه ها، شايد اوّلين كسى بود كه از در و همسايه ها، خبردار شده بود .. و حالا در حالى كه داشت شيرينى از تو جعبه برمى داشت رو به احمد گفت:

احمد آقا! باورت نمى شه، وقتى به دكتر شاهرخى تلفنى موضوع را گفتم، باور نكرد، گفت: «امكان ندارد، يك شبه، چنين اتفاقّى بيفتد، بدن انسان است، شوخى كه نيست .. امّا احمد آقا، از شما چه پنهان، راستش، موقع رفتن، دم در حياط، دكتر شاهرخى به من گفته بود كه اعصاب پا، به كلى از بين رفته و دليلش هم سكته است. گفته بود كه اين نوع فلج هاى پا، نه تنها در ايران، بلكه در هيچ كجاى جهان، حتى اروپا و آمريكا، قابل معالجه نيست، حق دارد كه باور نكند، مگر اينكه شما با پاى خودت بروى پيش او ...

احمد، گرچه ظاهراً داشت به حرف هاى اصغر آقا، گوش مى داد، امّا دائماً جملاتى شيرين و راهگشا چون نوار در ذهنش مى چرخيدند:

فراموشت نشه مادرجان! كه ما آقايى داريم، دلسوزتر از همه مادرها به فرزندشان. بزرگتر و حكيم تر از همه حكيمان ... امام غايب امّا هميشه حاضر، و به دنبال آن لبانش به ذكر دعا، گشوده شد؛

اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن ...

با استفاده از كتاب كرامات الحجتيه (٢) با كمى تغيير.