ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - درمانده از رفتن
درمانده از رفتن
شيدا سادات آرامى
زن چادرش را از سر برداشت و با چشمانى پف كرده و خواب آلود، ساق پاى مرد را گرفت و با همه قدرت زنانه اش به سختى فشرد. در همين مدّت كه از خواب بيدار شده بود، شايد اين چندمين بار بود كه اين كار را انجام مى داد و هر بار مرد، بدون كمترين عكس العملى، تنها نگاهش مى كرد و او كه حالا سرانگشتانش از زور فشار درد گرفته بود، آهى بيرون داد و به مردى كه خسته و زار در رختخوابش دراز كشيده بود، نگريست و گفت:
احمد! راستى هيچى احساس نمى كنى؟ اصلًا دردت نگرفت؟
و وقتى جواب منفى او را شنيد، آرام پايش را كمى بالا آورد و يكدفعه رها كرد. پا مثل تكّه گوشتى، پائين افتاد و به دنبال آن چشمان نگران زن، با تعجّب به احمد خيره شد و زيرلب گفت:
او حتى نمى تواند، پايش را بالا نگاه دارد ....
بغض، باعث شده بود كه احمد تا آن لحظه، كمتر حرف بزند، امّا حالا لبان چسبناكش را از هم گشود و گفت:
محبوبه! من هم از آن موقع تا حالا، دارم همين را به تو مى گويم. امّا تو باورت نمى شود و مى گويى به نظرت مى آيد. يا پايت خواب رفته ....
و بعد با بغض فروخورده اى ادامه داد:
محبوبه! احساس خوبى ندارم. دارم فكر مى كنم، اگر فلج شده باشم چى؟ ...
محبوبه، از هول زبانش را به دندان گزيد، اين چه حرفى است؟ احمد؟ صبر داشته باش. بگذار اصغرآقا، دكتر بياورد، بببنيم چه مى گويد؟
احمد، معصومانه پرسيد:
به نظرت، اصغرآقا، دير نكرده؟ نكنه دكترى پيدا نكند، هان؟ اين موقع شب مطب شبانه روزى كم پيدا مى شود، مگرنه؟
محبوبه، خودش را ميان چادرى كه از سرش افتاده بود، پيچاند و گفت:
فكر نكنم، پيدايش مى شود حالا، امّا احمد! بهتر نيست مادرجان را از خواب بيدار كنم؟ شايد چيزى بلد باشد؟
نه، حرفش را نزن. خودت كه مى دانى، قلبش ناراحت است. همين كه تا حالا هم بيدار نشده، خدا، خيلى كمك كرده.
احمد، راست مى گفت، خواست خدا بود كه تا حالا بيدار نشده بود. هم او، هم بچّه ها. كه كنار مادرجان، در اتاق بالا، خوابيده بودند. بچّه ها كه وضعشان معلوم بود، آنقدر در مجلس عروسى، با بچّه هاى ديگر بازى كرده بودند. كه حسابى خسته شده بودند، مثل خود محبوبه. و اين امّا بهانه خوبى بود تا رفت و آمدهاى نيمه شب و سروصداى طبقه پايين بيدارشان نكند. حتى وقتى او، چادر به سر و دوان دوان، رفت دنبال اصغرآقا- همسايه بغلى شان- و از او خواست تا به خانه شان بيايد. بنده خدا- اصغرآقا- چقدر ترسيده بود. وقتى محبوبه گفت: حال احمد خوب نيست، او اوّل پرسيده بود: «نفس كه مى كشد هان؟» و بعد، همانطورى با زيرپيراهن و پيژامه