ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٨ - درمانده از رفتن
خدا چه مى خواهد. تو هم برو بخواب، خيلى خسته شدى ... كمى استراحت كنى، بد نيست. حالت بهتر مى شود. محبوبه، با بى حوصلگى گفت:
چه خوابى احمد، با اين اتفّاقى كه افتاده ... در ثانى، وقت نماز هم نزديك است. چند دقيقه مى نشينم، بعد براى وضو مى روم ....
احمد باز هم به آسمان خيره شد و محبوبه خوب مى فهميد، بغضى كه در گلويش نشسته و قطرات داغ اشكى كه دائماً در چشمانش متولّد مى شوند، به دنبال فرصتى براى رهايى هستند. و او با خود فكر كرد، اين شب چهارشنبه، اوّلين شب چهارشنبه طى اين چهار سال است كه او را در خانه و كنار خودش مى بيند. آن هم چون امشب عروسى خواهرش بوده. و وقتى ساعت ١٢ شب خانه رسيدند، احمد، زود خوابيد، پيدا بود كه چون مرغكى مى نمود كه از چمنزارش، دور شده باشد. و محبوبه بى معطلّى لباس بچّه ها را عوض كرد و فرستادشان اتاق بالا پيش مادربزرگ. و خودش، طبق عادت هميشگى اش تا همه لباس ها را مثل روز اوّل جمع نمى كرد و داخل كمد آويزان نمى كرد، خوابش نمى برد ... بعداز انجام كارها، تازه چشمشم گرم شده بود كه با صداى نگران احمد، از خواب پريد:
محبوبه، دست بزن به پايم، فشار بده ... بگو من خوابم يا بيدار ... محبوبه! پاهايم حركت نمى كنند .. به جون خودم. هيچى احساس نمى كنم ....
وقتى افكارش به اينجا رسيد، دلش سوخت و خط اشك روى صورتش پهن شد. پس از دقايقى از جا برخاست و در حاليكه از اتاق بيرون مى رفت، گفت: من مى روم مادرجان را براى نماز بيدار كنم. براى تو هم ظرف آب و حوله مى آورم ....
زمان سپرى مى شد و نسيم سحرى از لاى پنجره نيمه باز، به حريم اتاق غمناك، قدم مى گذاشت و پس از عبور از سر و روى احمد، او را به ياد هفته هاى پيشين مى برد. شب هاى چهارشنبه كه اين نسيم دل انگيز و معطّر، چون دستمالى حرير، اشك هاى صورتش را مى رُفت. و او پس از فراقت از خواندن نماز شب و نماز حضرت صاحب الأمر (عج). چه حال خوشى پيدا مى كرد. گويا نسيم قبلًا، از روى مبارك آقايش، عبور كرده باشده كه اينچنين روح بخش و دلچسب بود ... و چه سنگين بود، برايش، اگر پاى رفتن نمى داشت. اگر ... اگر ... و صداى ناله اش با صداى ملكوتى اذان درهم آميخت، آنقدر كه متوجّه نشد، صداى زمزمه هاى غريبى در بيرون اتاق شنيده مى شود. لحظه هايى سرشار از نور و روشنايى كه برقلب اندوهناك احمد فرومى ريخت. لحظه هايى كه آدمى را به نيايش و شستشو در جويبار، پاك عبادت و راز و نياز، دعوت مى كرد. لحظه هاى شكوفه زدن گل هاى ايمان و اميد به پروردگار ... لحظه هايى كه شيرين و سبز گذشتند ... و خيلى طول نكشيد كه مادر احمد، نگران و مضطرب با ظرفى آب و حوله اى در دست وارد شد. همين كه نگاهش به احمد كه در رختخواب دراز كشيده بود و سعى داشت به احترام مادر، خودش را جابجا كند، افتاد. ظرف آب را لب پنجره گذاشت و متعجّبانه پرسيد:
احمد! مادر، محبوبه چى مى گويد، پاهايت حركت ندارد، آخر چرا؟
سپس نشست و دستان چروكيده و گرمش را به پاهاى احمد كشيد ..
يا امام زمان! چرا اينجورى شدى. تو كه ديشب تو عروسى خوب بودى. اونجا هم گناه نبوده كه بگم خدا خشمش گرفته ....
محبوبه كه وارد اتاق شد، يكى از بچّه ها هم همراهش بود، دخترك كه از صحبت هاى محبوبه با مادرجان، بيدار شده بود. هاج و واج با چشمانى خواب آلود، نزديكتر شد. با لب و لوچه اى آويزان سلام گفت و خودش را انداخت بغل احمد، و در همان حال گفت:
بابا! پاهات ديگه راه نمى ره؟
با اين حرف، قلب احمد به يكباره فروريخت. اشك ها هيچ مراعات غرور مردانه اش را نكردند و پى در پى از چشمانش سرازير شدند. مادرجان، انگار كه خواسته باشد او را دلدارى بدهد گفت:
مگه چى شده حالا؟ فقط سرما زده به پاهات. نگران نباش. خوب خوب مى شوى. زير اين پنجره خوابيدى و پاهات يخ كرده.
امّا محبوبه مى ديد كه صورت مادرجان دارد خيس اشك مى شود. و اصلًا چطور مى شود كه چلّه تابستان پاى كسى از سرما، خشكيده شود ... از طرفى ديگر خودش هم احساس خوبى نداشت. ديگر پاهايش تاب تحمّل بدن خسته اش را نداشتند. پس همانجا زانو زد و نشست. دخترك همچنان خودش را در آغوش پدر انداخته بود. و همانطور كه اشك مى ريخت، با دستان كوچكش، اشك هاى پدر را نيز پاك مى كرد. غوغايى بود. تماشايى حتى لحظه ها، بوى نم باران گرفته بودند ....
زمان به كندى سپرى مى شد و عقربه هاى ساعتى را كه بر سينه ديوار، ميخكوب شده بود، با خود يدك مى كشيد. فضاى اتاق به عطر نماز، معطّر شده بود. حالا، محبوبه داشت جا نمازش را جمع مى كرد و با خود حساب كرد از بعداز نماز كه البتّه فرصت خوبى براى فروكش كردن ناله و گريه بود، تا حالا، شايد دهمين بار باشد كه احمد، دعاى فرج را با سوز خاصّى مى خواند:
اللّهم كن لوليّك الحجّة ابن الحسن ...
محبوبه داشت از اتاق بيرون مى رفت كه احمد به مادرجان كه تازه از ذكر و دعا و گريه، فارغ شده بود، نگاه مهربانه اى كرد و گفت:
مادرجان، شما هم برويد پيش محبوبه، استراحت كنيد. اينهمه گريه و بى تابى اصلًا براى قلبتان خوب نيست.
مادرجان يا على گفت، دستى به كمر زد و وقتى سرپا شد، گفت:
باشه، ما مى رويم بالا، بلكه تو هم يه قدرى بخوابى، اعصابت آرام شود.
و در حالى كه به سمت در پيش مى رفت، لحظه اى ايستاد، رو برگرداند و چشم در چشم احمد انداخت و گفت:
احمد! درست است كه من تو را بزرگ كرده ام و با عشق و محبّت به آقا، تربيتت كرده ام. درست است كه دائماً جمكران مى روى ...
بعد همانطور كه دستش را به آستانه در گرفته بود و چشمانش را به احمد دوخته بود، با بغضى كه در صدايش موج مى زد، ادامه داد:
امّا، مادرجان! همانطور كه در وقت سالم بودن، ياد آقا بودى، حالا و در اين وضع ناخوشى، توسّل و توجّه به آقا فراموشت نشه. مادرجان! دعاى آقا، خيلى كارها مى كنه.
اشك در چشمان احمد، حلقه زد. همانطور كه گونه هاى محبوبه را شستشو مى داد، آنگاه مادرجان ادامه داد:
فراموشت نشه، ما آقايى داريم؛ آقاتر از همه آقاها. دلسوزتر از همه مادرها. و بزرگتر و حكيم تر از همه بزرگان و دكترها ... آقايى داريم، مهربان تر از آنكه فكرش را بكنى. ظاهراً