ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - ميهمان آفتاب
ميهمان آفتاب
ابوالحسن ضراب اصفهانى مى گويد:
در سال ٢٨١ هجرى قمرى به قصد حج همراه قافله اى، عازم مكه شديم. افراد كاروان ما همه از اهل تسنن بودند و فقط من در آن جمع، شيعه اثنى عشرى بودم [و به حضرت مهدى (ع) به عنوان امام زمان و دوازدهمين حجّت خدا و آخرين وصى رسول خدا (ص) اعتقاد داشتم].
پيش از آن كه قافله ما به مكه برسد يكى از همراهيان ما، خود را به مكه رسانده و منزلى در گوشه سوق الليل، اجاره كرد كه بعدها متوجه شديم اين منزل به حضرت خديجه (س) تعلّق داشته و به دارالرضا (ع) معروف است.
پيرزنى گندمگون با قدى بلند را در حياط خانه ديدم، كه داراى هيبتى چشمگير بود. قاطع و كم حرف به نظر مى آمد. نزديك وى رفته و سلام كردم، محبت كرد وبه گرمى جوابم داد.
يك روز كه موقعيت را مناسب ديدم و دوستان و همراهان سنى مذهب در منزل نبودند از او پرسيدم: درست است كه اينجا خانه امام رضا (ع) بوده؟
گفت: آرى.
گفتم: شما با صاحبان اين خانه چه ارتباطى داريد؟
گفت: من از خدمتكاران آنان هستم و اين منزل از امام رضا (ع) به امام جواد (ع) وبعد به امام هادى (ع) وبعد به امام حسن عسكرى (ع) رسيده و من خادمه امام حسن عسكرى (ع) بوده ام.
وقتى فهميدم كه آن بانو، سرايدار و خدمتگزار حضرت امام عسكرى (ع) بوده خيلى خوشحال شدم و با او انس گرفته، خدا را شكر كردم كه بالاخره سر نخى به مقصد و مقصود خود يافتم. اما چون دوستانم از اهل سنت بودند، قضيه را از ايشان پنهان كردم و بايد چنين مى كردم، زيرا ممكن بود برايم مشكلات فراوانى به وجود آورند، علاوه بر اين كه زمان هم زمان تقيه و مراعات بود.
شب هنگام پس از برگزارى نماز و طواف [در مسجد الحرام] به خانه بر مى گشتم و با رفقايم در راهرو مى خوابيدم.
به علت ناامنى حاكم بر شهر، در خانه را مى بستيم و سنگ بزرگى را كه در آن نزديكى بود، مى غلطانديم و پشت در قرار مى داديم.